نيازي مبرم به شمع دارم 

نه براي اينكه دنيا را روشن كند

فقط به قدر توانش تفاوتي بين نور و ظلمت ايجاد كند

وجودم بي تو تاريك است.

همه عالم نكران تا نظر بخت بلند             بر كه افتد كه تو يكدم نكرانش باشي

خيلي قشنكه كه تو دفتر و قلمت از تو بنويسم. از يه نيرويي كه خواه نا خواه من و ملزم به سعادت تو كرده و موفقيت و خوشبختيت و اولويت زندكي من قرار داده

دوباره داره يه اتفاقايي ميافته و اين عنصر خنثي كاتاليزوري ميشه تا همه اتفاقاي خوب زندكي زودتر از زود بيافته ,تو معادلات شيميايي قانونه كه كاتاليزور از بين نره و فقط جهت تسريع استفاده بشه اما تو قانون زندكي حتما نصف مغزش اشغال ميشه و كل زنكيش به هم مي ريزه...

هنوز از اشتياق زلف ليلي جون وزد بادي        زبرك بيد مجنون ناله زنجير مي ايد

چه غریب است قلم در کوچه پس کوچه های وصف تو

تویی که دوستت دارم ...

باز به دنبال پریشانی ام


پروانه وار دور سر من به گردش است
فكر و خيال نيمه شب شهر كربلا

يا حضرت رقيه (سلام الله علیها)

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر
گذر عمر از این مرحله سخت است پدر
دخترت تشنه اشک است ولی باور کن
گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

تمام تار و پود من اسیر یک نگاه تو

دلم همیشه منتظر نظر کند به راه تو

طمع نمی کنم دمی به همنشینی ات ولی

تمام ارزوی من دیدن روی ماه تو

 

می روی اما سراپا عشق می ماند دلم

تا سحر بهر دلت از عشق می خواند دلم

روزگار ما وفا هرگز ندارد با کسی

باز عاشق می شود با آنکه می داند دلم


باز هم با دل من بازی کن

قهر کن ، خنده کن و شادی کن

دل من بند نفسهای تو است

تو بمان هر آنچه می خواهی کن ...


بد جور عادت کرده است

به صدای تو

نفسهایم .....

تو که یک گوشه چشمت غم عالم می برد...

هر روز که از خواب بیدار می شم با وجود مشغله کاری زیاد همش چشمم به تلفنه که زنگ بخوره و وقتی ویبره اش شروع می شه دلم می لرزه به صفحه نگاه کنم و می گم نکنه تو نباشی 

روزهام اینطوری می گذره و خیلی سخته یه نفر بره و بدونی که هیچ وقت دیگه بر نمی گرده

دارم خفه می شم

زیر بار این دنیای لعنتی له شدم

ظلمش و تحمل نمی کنم

فقط  کاش یه هفته نه یه روز نه یه ساعت بیشتر به جفتمون وقت می داد

شاید اون موقع من سر عقل میومدم و نمی ذاشتم اینقدر منتظر بمونی

الان که نوشته های قبل و می بینم دلم می لرزه وقتی می خونم ببین یه کاری دست خودم می دم ها

همش به خودم می گم نکنه به خاطر من کار دست خودش داد

و چه کاری از این بالاتر که تو بری و دیگه برنگردی ....


خیلی غصه دارم، غصه اشتباهاتی که همشون تقصیر من نبودن .غصه اون بچه ای که تا فهمید من خیلی اکواریوم دوست دارم با وجود فقر و بی پولیش تمام وسایل اکواریوم و برام خرید و من اصلا نفهمیدم که قصدش فقط خوشحال کردن من بود. غصه دیگه اون جوونی که تو بدترین شرایط کنارم بود و من نتونستم حتی یه ذره از خوبیهاش و جبران کنم و الان حسرت گفتن چند کلمه داره من و می کشه

جالب اینکه غصه ها رو نمی شه شمرد چون مثل خوشیها انگشت شمار نیستن و روز به روز باید این زندگی و تحمل کرد و ترسید که به این غصه ها چیزی اضافه نشه که نمی دونم تا چه حد طاقت میارم این بار و به دوش بکشم.

از همتون شرمنده ام و می دونم که نمی تونم چیزی و جبران کنم و خیلی طبیعیه که من و نبخشید. اما همتون باور کنید که چیزی دست من نبود.

به قول یکی ما فقط یه مهره ایم که به اذن خدا جابه جا می شیم

فکر یک خنده بی دلهره در سر دارد         این غزل های پر از گریه اگر بگذارد

از وقتی که رفتی همش دلم می خواد جمعه ها برات متن بنویسم ،درد دل کنم و حرف بزنم .همش فکر می کنم تو هم مثل من حوصله ات سر میره و باید تسلی خاطرت بشم .

خیلی دلم برات تنگ شده .هنوز جرات نکردم زنگ بزنم و مطمئن بشم می دونی مردن خیلی سخته حتی اگه مردن امید باشه . 

کاش به این زودی نمی رفتی و یه کم بیشتر به من فرصت می دادی.

یه کاری کردی که تا اخر عمر نتونم سرم و بلند کنم و تو بهترین شرایطم هم یه بغض ته گلوم باشه بغض جوونی که حتی نفهمید یه روزی همه زندگی من بود.

هنوز از اشتیاق زلف لیلی چون وزد بادی           ز برگ بید مجنون ناله زنجیر می آید

اخرش روی تو را سیر ندیدم افسوس

و من از ماه رخت بوسه نچیدم افسوس

اخرش اشک گران بهر تو چون ارزان شد

و من از عمق درون اه کشیدم افسوس

به همان عشق به سر و سامان نرسیده ماندگار قسمکه تا زنده ام یادت زنده خواهد ماند

عزیزکم با تو همه اولین های سوزناک را تجربه کردم

سنگ قبر معنا گرفت، مقدس شد .خاک سرد عزیز تر از طلا شد و عشق پنهانی بزرگترین یادگار !!!

حالا دگر حتما می دانی که چه قدر دلم می خواست فرصتی باشد که بی دغدغه با تمام وجود به حرفهایت گوش کنم .همه قوایم بسیج شود برای برطرف کردن خواسته هایت 

امیدم کاش بودی و به لحظه ای با رفتنت همه چیز را نمی بردی 

بی تو عشق به چند .شادی به چند اصلا مردی و مردانگی به چند ...

این مهر که به پیشانیت باشد همه سال غم داری 

غم مظلومیتی که تاریخ همچنان آبستن آن است

فراموش نشدنی و لذت بخش

که تو امانت داری 

این امانت شریف را باید پاک و بدون آلایش به نسل بعد رسانی که اصلا هدف خلقت تو همین بوده و هست و مدام منتظر باشی که وعده فرج هفته به هفته تجدید خواهد شد.

روزی خواهد آمد نه برای خونخواهی که برای زدودن این کهنه غم پینه بسته به دلهای داغ دار ....

ای ماه و امید شب یلدا بیا 

ای روشنی طلوع فردا بیا

هی جمعه به جمعه بشمارم تاکی 

ویران شده بی تو همه دنیا بیا 

ای پریشان خاطر 

تو که آرامش جان منی 

زود بیا

سعی کن برگردی 

روح من بی تو سرگردان است

نفس گرم تو را کم دارم

ای تمنای دل منتظرم

وای اگر لحظه دیدار رسد

همه تن چشم شوم تا که لایق گردم

دیدن روی تو را ....

باز یک روز از این کوچه گذر خواهی کرد

همچنان خواهی برد

دل بیمار مرا

باز یک روز سفر خاتمه ای خواهد شد

بهر دلواپسی چشم ترم

همچنان خواهم دید گرمی دست تو را

یاد آن روز به خیر

که نفس زمزمه نغمه سرمستی بود

شادی و بی خبری عین خوشبختی بود.

ای ماه و امید شب یلدا بیا

ای روشنی طلوع فردا بیا

هی جمعه به جمعه بشمارم تاکی 

ویران شده بی تو همه دنیا بیا 

تو چه می دانستی که فراسوی نگاه نگرانت شب من صبح نشد

دل من می لرزید 

چشمه ای از امید در همین نزدیکی 

چشم خود را می بست.

این جهان بی معناست

عشق هایش فانیست

کودکانش مردند

مردمانش کودک

و پس یک جفت چشم همه دلهره ها پنهانست....