هر روز که از خواب بیدار می شم با وجود مشغله کاری زیاد همش چشمم به تلفنه که زنگ بخوره و وقتی ویبره اش شروع می شه دلم می لرزه به صفحه نگاه کنم و می گم نکنه تو نباشی
روزهام اینطوری می گذره و خیلی سخته یه نفر بره و بدونی که هیچ وقت دیگه بر نمی گرده
دارم خفه می شم
زیر بار این دنیای لعنتی له شدم
ظلمش و تحمل نمی کنم
فقط کاش یه هفته نه یه روز نه یه ساعت بیشتر به جفتمون وقت می داد
شاید اون موقع من سر عقل میومدم و نمی ذاشتم اینقدر منتظر بمونی
الان که نوشته های قبل و می بینم دلم می لرزه وقتی می خونم ببین یه کاری دست خودم می دم ها
همش به خودم می گم نکنه به خاطر من کار دست خودش داد
و چه کاری از این بالاتر که تو بری و دیگه برنگردی ....
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg