فکر، یک خنده ی بی دلهره در سر دارد این غزل های پر از گریه اگر بگذارد! خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز... دارد از هرطرفی بر سرمن می بارد! ترسم این است که این غصه خدایم بشود کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد شهر، تاریک – تبر تیز و در ِمی کده باز دیگر این قصه فقط دست تورا کم دارد... بیت های غزلم هم به شمارش افتاد پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 5:54 توسط ازهار
|