نيازي مبرم به شمع دارم 

نه براي اينكه دنيا را روشن كند

فقط به قدر توانش تفاوتي بين نور و ظلمت ايجاد كند

وجودم بي تو تاريك است.

همه عالم نكران تا نظر بخت بلند             بر كه افتد كه تو يكدم نكرانش باشي

خيلي قشنكه كه تو دفتر و قلمت از تو بنويسم. از يه نيرويي كه خواه نا خواه من و ملزم به سعادت تو كرده و موفقيت و خوشبختيت و اولويت زندكي من قرار داده

دوباره داره يه اتفاقايي ميافته و اين عنصر خنثي كاتاليزوري ميشه تا همه اتفاقاي خوب زندكي زودتر از زود بيافته ,تو معادلات شيميايي قانونه كه كاتاليزور از بين نره و فقط جهت تسريع استفاده بشه اما تو قانون زندكي حتما نصف مغزش اشغال ميشه و كل زنكيش به هم مي ريزه...

هنوز از اشتياق زلف ليلي جون وزد بادي        زبرك بيد مجنون ناله زنجير مي ايد