غروب تابستون توي جاده هاي برون شهري كه بياي ناخوداكاه شيشه رو مياري بايين و دستات و از پنجره ميدي بيرون تا شايد خنكي هوا رو حس كني چند روز بيش دقيقا داشتم همين كار و مي كردم که چشمم خورد به چندتا ما شين جلوتر كه داشتن عين اين حركت و تكرار مي كردن ديدم ادمها با شخصيتهاي مختلف و حتي سنين متفاوت تو مراحل مشابه رفتارهاي مشابه انجام مي دن و همين ميشه كه اخر و عاقبت همه عشقها چيزي غير از زجر و بد بختي نميشه
وقتی مفهوم همه چیز بی برو برگرد عوض می شه طبیعیه که مفهوم عشق هم اون طور که بود نمی مونه
دلم عشق می خواد
از اون قدیمیهاش
یه عشق ۳۰ ساله که دوای هر درد کهنه ای باشه
حتی ارزوش هم ادم و شاد و سر حال می کنه
این حالت چشمهام و دوست ندارم
دیگه مثل سابق برق نمی زنن
اصلا جذاب و گیرا نیستن این اهوان تیز رو
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 4:3 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg