فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارد

این غزل های پر از گریه اگر بگذارد!

 

خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز...

دارد از هرطرفی بر سرمان می بارد!

 

ترسم این است که این غصه خدایم بشود

کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد

 

شهر، تاریک – تبر، تیز و در بتکده باز

دیگر این قصه فقط دست تورا کم دارد...

 

بیت های غزلم هم به شمارش افتاد

پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد؟!

 

دست تقدیر نبوده ست پریشانی ما

عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد

 

بدترین اتفاق عمرم روزی افتاد که دنیای مسخره ام و به تو ترجیح دادم ، ترجیح که نه فقط در اولویت قرار دادم. اما هر لحظه ذره ذره تنم من و نفرین می کنن و همه چیز تو رو فریاد می زنه دقیقاً داره قاعده اصل به فرع ، خودش و نشون می ده و وجودم می خواد که به اصلی ترین دلیل آفرینش که تو هستی برسه.قصه ، قصه دیروز و امروز نیست. حرف یه عمر عاشقیه ، یه عمر دربه دری و نوکری برای تو که ارباب عالم هستی .عشق من بذار این آشفتگی و خواستنت روز به روز بیشتر بشه. تو رو خدا این حلقه وصل و پاره نکن ! 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند       سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم