ای پریشان خاطر 

تو که آرامش جان منی 

زود بیا

سعی کن برگردی 

روح من بی تو سرگردان است

نفس گرم تو را کم دارم

ای تمنای دل منتظرم

وای اگر لحظه دیدار رسد

همه تن چشم شوم تا که لایق گردم

دیدن روی تو را ....

باز یک روز از این کوچه گذر خواهی کرد

همچنان خواهی برد

دل بیمار مرا

باز یک روز سفر خاتمه ای خواهد شد

بهر دلواپسی چشم ترم

همچنان خواهم دید گرمی دست تو را

یاد آن روز به خیر

که نفس زمزمه نغمه سرمستی بود

شادی و بی خبری عین خوشبختی بود.

ای ماه و امید شب یلدا بیا

ای روشنی طلوع فردا بیا

هی جمعه به جمعه بشمارم تاکی 

ویران شده بی تو همه دنیا بیا 

تو چه می دانستی که فراسوی نگاه نگرانت شب من صبح نشد

دل من می لرزید 

چشمه ای از امید در همین نزدیکی 

چشم خود را می بست.

این جهان بی معناست

عشق هایش فانیست

کودکانش مردند

مردمانش کودک

و پس یک جفت چشم همه دلهره ها پنهانست....

مخاطب نوشته ها که می شوی 

حتی یک نسیم ملایم هم

قند را در دلت آب می کند

که کلمات معجزه های زمان هستند

آقا جون

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی