تو چه می دانستی که فراسوی نگاه نگرانت شب من صبح نشد
دل من می لرزید
چشمه ای از امید در همین نزدیکی
چشم خود را می بست.
این جهان بی معناست
عشق هایش فانیست
کودکانش مردند
مردمانش کودک
و پس یک جفت چشم همه دلهره ها پنهانست....
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:28 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg