مغزم پوک پوکه ، خالی خالی انگار که حافظه ام و از دست دادم .هر شب اینقدر به خودم فشار میارم که برات چیزی بنویسم اما انگار نه انگار و بعد یادم میاد که بهت قول دادم تا آخرش بنویسم اما اون موقع هیچ وقت به این روز فکر نکرده بودم یه جورایی هم خیلی سبک بالم بی خیال بی خیال چون چیزی برای گفتن ندارم . حرفام و زدم و راحتم گریه هامو کردم و اشکام خشک شده دیگه دریغ از یه قطره اشک و خیلی ساده دارم با همه چیز زندگی کنار میام. وقتی اون همه خوشی دووم نیاورد این بدبختیها بمونه! حتی اینها هم نمی مونه و همش میشه قصه که واسه بچه هامون تعریف کنیم همونایی که تو اصلا موافق نبودی به دنیا بیان و من پافشاری کردم برای اینکه حداقل کسی باشه سالیان سال از زندگی ما عبرت بگیره ولی بعید می دونم چون همه بچه ها با آتیش بازی کردن و دوست دارن یادته.....!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت 23:15 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg