دارم دیوونه می شم

   مرگم و ارزو می کنم

همش نیم ساعت با تو فاصله دارم

اما همین نیم ساعت خودش یه دنیاست

یه جاده طولانی که هر چقدر هم بری تمومی نداره

خیلی بد بختم

به صدات احتیاج دارم

به دستایی که دیگه گرم نیست

به نگاهت که همیشه پر حرفه

اما هیچ وقت نمیشه معنی حرفاش و فهمید

به یه دل پر از عشق بی واهمه

به تو

وقتی بهم اطمینان میدی که همه چیز درست میشه

و به لحظه ای که با تاکید میگی

یکی یه دونه من

سخت ترین چیز تو دنیا

تو این شهر بی تو موندنه


سخت بالا بروی ساده بیایی پایین        قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند


-small;">چنان دل کندم از دنیا


-small;">که شکلم شکل تنهاییست


-small;">ببین مرگ مرا در خود


-small;">که مرگ من تماشائیست


-small;">مرا در اوج می خواهی


-small;">تماشا کن تماشا کن


-small;">دروغین بودم از دیروز


-small;">مرا امروز حاشا کن


-small;">در این دنیا که حتی ابر هم


-small;">نمی گرید به حال من


همه از من گریزانند


تو هم بگریز از این تنها


فقط اسمی به جا ماند


ازآن چه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالیست


قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم


به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن


چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند


مرا با خود رها کردند


همه خود درد من بودند


گمان کردم که همدردند


شگفتا از عزیزانی


که هم آواز من بودند


به سوی اوج ویرانی


پل پرواز من بودند …




درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند