تو که یک گوشه چشمت غم عالم می برد...

هر روز که از خواب بیدار می شم با وجود مشغله کاری زیاد همش چشمم به تلفنه که زنگ بخوره و وقتی ویبره اش شروع می شه دلم می لرزه به صفحه نگاه کنم و می گم نکنه تو نباشی 

روزهام اینطوری می گذره و خیلی سخته یه نفر بره و بدونی که هیچ وقت دیگه بر نمی گرده

دارم خفه می شم

زیر بار این دنیای لعنتی له شدم

ظلمش و تحمل نمی کنم

فقط  کاش یه هفته نه یه روز نه یه ساعت بیشتر به جفتمون وقت می داد

شاید اون موقع من سر عقل میومدم و نمی ذاشتم اینقدر منتظر بمونی

الان که نوشته های قبل و می بینم دلم می لرزه وقتی می خونم ببین یه کاری دست خودم می دم ها

همش به خودم می گم نکنه به خاطر من کار دست خودش داد

و چه کاری از این بالاتر که تو بری و دیگه برنگردی ....