مخاطب نوشته ها که می شوی 

حتی یک نسیم ملایم هم

قند را در دلت آب می کند

که کلمات معجزه های زمان هستند

آقا جون

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارد

این غزل های پر از گریه اگر بگذارد!

 

خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز...

دارد از هرطرفی بر سرمان می بارد!

 

ترسم این است که این غصه خدایم بشود

کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد

 

شهر، تاریک – تبر، تیز و در بتکده باز

دیگر این قصه فقط دست تورا کم دارد...

 

بیت های غزلم هم به شمارش افتاد

پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد؟!

 

دست تقدیر نبوده ست پریشانی ما

عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد

 

بدترین اتفاق عمرم روزی افتاد که دنیای مسخره ام و به تو ترجیح دادم ، ترجیح که نه فقط در اولویت قرار دادم. اما هر لحظه ذره ذره تنم من و نفرین می کنن و همه چیز تو رو فریاد می زنه دقیقاً داره قاعده اصل به فرع ، خودش و نشون می ده و وجودم می خواد که به اصلی ترین دلیل آفرینش که تو هستی برسه.قصه ، قصه دیروز و امروز نیست. حرف یه عمر عاشقیه ، یه عمر دربه دری و نوکری برای تو که ارباب عالم هستی .عشق من بذار این آشفتگی و خواستنت روز به روز بیشتر بشه. تو رو خدا این حلقه وصل و پاره نکن ! 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند       سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

دنیا که نه 

اما تو من و به جایی رسوندی که وقتی یه ادم خوب می بینم به جفتمون شک می کنم

به خودم به خاطر سادگیم 

به اون به خاطر ....

لعنت به همه لحظه های با تو بودن

لعنت به همه خاطره ها

لعنت به تو

به من که لحظه لحظه به تو فکر می کنم


یادش بخیر وقتی همگی جمع بودیم حتی روحیه خواب دیدنم هم فرق می کرد. هر شب به عشقشون خواب می دیدم و صبح وسط سالن می نشستم و با صدای بلند برای همه تعریف می کردم.الان که تنها شدم ماهی یک بار هم دیگه خواب نمی بینم .

یه حالت استند بای توی همه چیز زندگیم به وجود امده که احتما با آمدن یه عشق این حالت هم عوض میشه ، ولی می ترسم که بعد از یه مدت عشق جدید به کلی شات داونم کنه!!!

بی همه گان به سر شود

بی تو به سر می شود

داغ تو دارد این دلم

جای دگر می رود

یادش بخیر وقتی همگی جمع بودیم حتی روحیه خواب دیدنم هم فرق می کرد. هر شب به عشقشون خواب می دیدم و صبح وسط سالن می نشستم و با صدای بلند برای همه تعریف می کردم.الان که تنها شدم ماهی یک بار هم دیگه خواب نمی بینم .

یه حالت استند بای توی همه چیز زندگیم به وجود امده که احتما با آمدن یه عشق این حالت هم عوض میشه ، ولی می ترسم که بعد از یه مدت عشق جدید به کلی شات داونم کنه!!!

بی همه گان به سر شود

بی تو به سر می شود

داغ تو دارد این دلم

جای دگر می رود

 

برعکس همه ادمها وقتی تنهام دوست ندارم به اونهایی که دوستشون دارم فکر کنم مخصوصا اگه بدونم دور هم جمع شدن و داره بهشون خیلی خوش می گذره.اصلا خوشیهای من با تو جمع بودن تعریف نمی شه و همیشه موفقیت در کار و موقعیت اجتماعیه که سبب خوشی ، آرامش و اطمینان من میشه. با اینکه به عنوان یه زن هیچ وقت مجبور نیستم پابه پای مردها کار کنم اما این شخصیت خود محور که نمی دونم منشأ و پیدایشش از کجاست این طور حکم می کنه.

اولین سال نیست که سیزده به در از خونه بیرون نرفتم اما اولین سال بود که تنهای تنها تو خونه هر لحظه خودم و مشغول به کاری می کردم تا یه آن فکر غبطه و حسرت نداشته هام به سرم نزنه چون بعد از از دست دادن تو دیگه چیزی ارزش حسرت خوردن و نداره.

تمام نا تمام من بی تو تمام می شود

عاشق بی نام و نشام صاحب نام می شود

دلم مثل کبوتر بی نشان است

رها در اسمان بی کران  است

دلم از بندها بی زار اما

به پیش چشمهایت ناتوان است

فکر نمی کردم دوباره بتونم دو بیتی بگم اما به عشق تو و به خاطر حرف های امروزمون شعر ( شور )زندگی احیا شد.

هنوز هم مثل روز اول وجودت یه حس خاص بهم می ده.

خیلی ناراحتم از این که اصلا حرفی برای گفتن نداشتیم و خوشحالم به خاطر اینکه خیلی چیزها گفتنی نیست و باید فقط درکشون کرد

ممنونم به خاطر تمام بخشندگیهات



با وجود اینکه آدمی نیستم که اتفاقات مهم زندگی و فراموش کنم اما بر خلاف عادت همیشگی پیش قدم شدن برای ابراز احساس پاکم ، والنتاین و تبریک نگفتم . اگه هنوز یادش نرفته باشه که من کی بودم و چی هستم حتما باید برای این کار در به در دنبال دلیل باشه و دلیلش هم خیلی ساده است.

واقعاً دو نفر که عشقشون و به تقدیر سپردن چرا باید روز جاودانگی عشق و به هم تبریک بگن!

به نظر من نسل ما تو این زمونه بیشتر به نمونه های زنده احتیاج داره تا اسطوره ها !

خو گرفته ام به آغوش تنهایی

غریبه تر از تنهایی ست به من

تمام دنیا

در نبودنت...


خودکار که روون باشه ادم هی دلش می خواد بنویسه حتی اگه سوژه ای هم نداشته باشه، این روونی یه انرژی میشه قوی تر از تمام دل مشغولی های اون موقع دقیقا مثل گیرایی چشمای تو که هر کسی باهاشون مواجه میشه ناخودآگاه همه چیزو فراموش می کنه و تمام فکر و ذکرش موندن تو اون دریای صاف و اروم میشه دریایی که امتدادش به اسمون وصله اسمونی به وسعت دل قشنگت.

به همین سادگی آدمها عاشق می شن و اگه بیای از دور به زندگیشون نگاه کنی می بینی که این عشق چیزی نیست جز قوز بالا قوز .

باز نگار می کشد چون شتران مهار من            یارکشی است کار او بارکشی است کار من

 

واحد اندازه گیری فاصله متر نیست
اشتیاق است! مشتاق که باشی یک قدم هم فاصله ای دور است...

ادم به ادم می رسد

ما کوه بودیم

         که به هم نرسیدیم !!!!

تا ابد این موضوع می دهد ازارم

که چرا باغچه کوچک ما

                     سیب نداشت ...

از دور که نگاه کنی

گریه های بلند و اشکهایی و می بینی که تمومی ندارن

لازم نیست مبهوت بشی

چون بدون شک یه روز عشق و تجربه می کنی

و تمام این نامفهموم ها برات بدیهی می شه

اون موقع تو هم از ته دلت می گی

عجب صفایی داره محرم

  دارم دیوونه می شم

   مرگم و ارزو می کنم

همش نیم ساعت با تو فاصله دارم

اما همین نیم ساعت خودش یه دنیاست

یه جاده طولانی که هر چقدر هم بری تمومی نداره

خیلی بد بختم

به صدات احتیاج دارم

به دستایی که دیگه گرم نیست

به نگاهت که همیشه پر حرفه

اما هیچ وقت نمیشه معنی حرفاش و فهمید

به یه دل پر از عشق بی واهمه

به تو

وقتی بهم اطمینان میدی که همه چیز درست میشه

و به لحظه ای که با تاکید میگی

یکی یه دونه من

سخت ترین چیز تو دنیا

تو این شهر بی تو موندنه


سخت بالا بروی ساده بیایی پایین        قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند


-small;">چنان دل کندم از دنیا


-small;">که شکلم شکل تنهاییست


-small;">ببین مرگ مرا در خود


-small;">که مرگ من تماشائیست


-small;">مرا در اوج می خواهی


-small;">تماشا کن تماشا کن


-small;">دروغین بودم از دیروز


-small;">مرا امروز حاشا کن


-small;">در این دنیا که حتی ابر هم


-small;">نمی گرید به حال من


همه از من گریزانند


تو هم بگریز از این تنها


فقط اسمی به جا ماند


ازآن چه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالیست


قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم


به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن


چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند


مرا با خود رها کردند


همه خود درد من بودند


گمان کردم که همدردند


شگفتا از عزیزانی


که هم آواز من بودند


به سوی اوج ویرانی


پل پرواز من بودند …




درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

غروب تابستون توي جاده هاي برون شهري كه بياي ناخوداكاه شيشه رو مياري بايين و دستات و از پنجره ميدي بيرون تا شايد خنكي هوا رو حس كني چند روز بيش دقيقا داشتم همين كار و مي كردم که چشمم خورد به چندتا ما شين جلوتر كه داشتن عين اين حركت و تكرار مي كردن ديدم ادمها با شخصيتهاي مختلف و حتي سنين متفاوت تو مراحل مشابه رفتارهاي مشابه انجام مي دن و همين ميشه كه اخر و عاقبت همه عشقها چيزي غير از زجر و بد بختي نميشه

 وقتی مفهوم همه چیز بی برو برگرد عوض می شه طبیعیه که مفهوم عشق هم اون طور که بود نمی مونه

دلم عشق می خواد

از اون قدیمیهاش

یه عشق ۳۰ ساله که دوای هر درد کهنه ای باشه

حتی ارزوش هم ادم و شاد و سر حال می کنه

این حالت چشمهام و دوست ندارم

دیگه مثل سابق برق نمی زنن

اصلا جذاب و گیرا نیستن این اهوان تیز رو

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود