۱۳ سالش بیشتر نبود که پدرش بدون اینکه ازش بپرسه دادش به یکی از همکاراش تا به قول خودش سر و سامون بگیره و صاحب خونه و زندگی بشه،چشمای سبز و معصومش اونقدر برق می زد که سر سفره عقد همه بهش خیره شده بودند، هنوز نمی دونست چه اتفاقی افتاده و فقط غصه درس و مدرسه رو می خورد.خانواده داماد فقط شادی می کردن و بعضی از حاضرین از این وصلت متأسف بودند.
هر جور بود اون شب هم گذشت و دختر ۱۳ ساله خانم خونه شد ولی ساعت کاری ۵ صبح تا ۱۰ شب ادم و بی رمق تر از اون می کرد که که از کسی توقع داشته باشه یا اینکه با کسی حرف بزنه و به حرفهاش گوش بده و تنها توقع مرد از خانم معصومش بی توقعی بود، روزها همین طور می گذشت و دستهای دخترک دیگه توان شستن لباسهای کارگری شوهرش و نداشت، اونقدر این زندگی تأثیرش و گذاشته بود که دیگه برقی تو چشماش نبود.کم کم مریض شد و مرد زندگیش چون فرصت مراقبت از اون و نداشت اون و به خونه پدرش برگردوند. دخترک همین طور ضعیف و ضعیف تر می شد و شوهرش که از بهبودیش نا امید شده بود طلاقش داد و از زیر بار مسئولیت شونه خالی کرد.
از اون روز خیلی می گذره و دخترک ادامه تحصیل داد و الان سال چهارم رشته ادبیاته و دیروز باز هم پدرش بدون اینکه ازش بپرسه به یکی از خواستگارهاش جواب مثبت داد و گذشته ها رو لحظه به لحظه به یادش آورد!
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانیت کنند
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg