وقتی با من آشنا شد خانمش تازه طلاق گرفته بود.حالش خیلی بد بود،ضعف و خیلی آسون می شد تو صورتش ببینی و فقط و فقط احتیاج به یه هم صحبت داشت.تو اون روزها من هم خیلی مشکل داشتم و از تمام این دنیا و آدمهاش سیر بودم.اصلا توقع نداشتم که حتی یک نفر هم بتونه منو بفهمه یا حتی همصحبتیش برام جالب باشه، ما دوتا به خاطر موقعیتمون خیلی با هم کنار اومدیم، برای هم وقت گذاشتیم و خیلی زود تونستیم همدیگه رو بفهمیم تا جائی پیش رفتیم که اون نفسم شد و من رفیق تنهائیش، هیچ موضوعی و از هم پنهون نمی کردیم و از ریز و درشت زندگی هم با خبر بودیم،اون قدر احساس خوشبختی می کردیم که هیچ مشکلی نمی تونسیت رو این خوشبختی اثر بذاره تا اینکه یه روز خانمش تصمیم گرفت برگرده و دوباره از اول همه چیز و شروع کنن، نمی دونم چه جوری فکر می کرد،خیلی خونسرد و معمولی، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، انگار نه انگار که زندگی من هم درگیر شده، اما اون با کمال...... بهش گفت: ببین عزیزم من می دونم که تو این مدت تنها نبودی و برای خودت هم صحبتی داشتی اما حالا که من دارم بر می گردم باید فقط من تو زندگیت باشم!
خیلی آسون به بهانه بچه هاشون برای زندگی من تصمیم گرفتن و خونه آرزوهامو خراب کردن،خیلی آسون خنده رو از رو لبهام گرفتن و منو با تنهاییم تنها گذاشتن.
الان خیلی از اون روزا می گذره و من هنوز هم نتونستم با تنهاییم کنار بیام و هنوز نمی دونم تقصیرم چی بود و کجا اشتباه کردم.
یا رب رود از تنم اگر جان چه شود و از رفتن جان رهم ز هجران چه شود
مشکل شده زیستن مرا بی یاران از مرگ شود مشکلم آسان چه شود
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg