یه بار بهم گفت تو خیلی خوبی، واقعاً خوب و تنها کسی که تا حالا تونسته منو درک کنه تویی، خیلی قبل تر همیشه می گفت هیچ وقت تو رو از یاد نمی برم و وقتی که با هم آشنا شدیم گفت که من فقط می خوام رو شونه هات گریه کنم. این اتفاق هیچ وقت نیوفتاد چون تمام سعی من این بود که غصه هاش و از یادش ببرم و خیلی زود اون این قدرت منو لمس کرد و بعد از 3 سال اومده و میگه که نمی خوام ما دوتا به هم عادت کنیم!

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا                                 چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب خانه خاک                                  نقاش ازل بهر چه آراست مرا!