آه من العشق و حالاته احرق قلبی بحراراته
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد
وقتی برف می امد همه جا سفید می شد و اونایی که آپارتمان نشین بودن دیدن مناظر براشون جذاب تر بود، از بالا عروس شددن شهر و می دیدن.
هر وقت برف می اومد امیر می رفت روی پشت بوم و روی دیواری که اونجا بود با برف قلب می کشید و می نوشت لیلا.تو فصل زمستون هر چند بار که برف روی زمین می نشست این پسر این قلب و می کشید و به امید اینکه لیلا از آپارتمان کناری اسمشو ببینه منتظر می نشست. یه روز اتفاقاً لیلا اومد پشت پنجره و امیر از اینکه طرح روی دیوار و دیده و متوجه علاقه اش شده خیلی خوشحال شد، فکر کرد که زحمتهاش به نتیجه رسیده و فردای اون روز سر راه لیلا ایستاد اما چیزی نگفت، منتظر بود که از لیلا یه اشاره ای ببینه اما لیلا سنگین و با وقار از کنارش رد شد.کار امیر شده بود ایستادن سر راه لیلا اما لیلا هیچ اعتنایی نمی کرد بعد از مدتی امیر از ایستادن خسته شد و تصمیم گرفت که با لیلا صحبت کنه لیلا داشت از دور می اومد و امیر کلمات و تو دلش تکرار می کرد که لیلا بهش نزدیک شد و امیر بلافاصله گفت سلام لیلا خانم، اما اون دختر خیلی سریع گفت ببخشید آقا من لیلا نیستم و از کنارش رد شد، انگار دنیا رو سر امیر خراب شده بود، یاد اون روزهای سرد برفی افتاد،یاد ساعتها انتظار و یاد دلخوشی ها و امیدهاش وقتی که لیلا از عشقش با خبر شده بود و یاد معشوقه اش که تا حالا فکر می کرد اون دختری به اسم لیلا رو دوست داره!
هر وقت برف می اومد امیر می رفت روی پشت بوم و روی دیواری که اونجا بود با برف قلب می کشید و می نوشت لیلا.تو فصل زمستون هر چند بار که برف روی زمین می نشست این پسر این قلب و می کشید و به امید اینکه لیلا از آپارتمان کناری اسمشو ببینه منتظر می نشست. یه روز اتفاقاً لیلا اومد پشت پنجره و امیر از اینکه طرح روی دیوار و دیده و متوجه علاقه اش شده خیلی خوشحال شد، فکر کرد که زحمتهاش به نتیجه رسیده و فردای اون روز سر راه لیلا ایستاد اما چیزی نگفت، منتظر بود که از لیلا یه اشاره ای ببینه اما لیلا سنگین و با وقار از کنارش رد شد.کار امیر شده بود ایستادن سر راه لیلا اما لیلا هیچ اعتنایی نمی کرد بعد از مدتی امیر از ایستادن خسته شد و تصمیم گرفت که با لیلا صحبت کنه لیلا داشت از دور می اومد و امیر کلمات و تو دلش تکرار می کرد که لیلا بهش نزدیک شد و امیر بلافاصله گفت سلام لیلا خانم، اما اون دختر خیلی سریع گفت ببخشید آقا من لیلا نیستم و از کنارش رد شد، انگار دنیا رو سر امیر خراب شده بود، یاد اون روزهای سرد برفی افتاد،یاد ساعتها انتظار و یاد دلخوشی ها و امیدهاش وقتی که لیلا از عشقش با خبر شده بود و یاد معشوقه اش که تا حالا فکر می کرد اون دختری به اسم لیلا رو دوست داره!
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:9 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg