امروز جمعه است. من امروز بیدار شدم ساعت 10.30 و بلند شدم و رفتم تلویزیون دیدم بعد هم رفتم سر کامپیوتر و یک بازی نصب کردم که آن هم نصب نشد بعد کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم چند تکه گوشت خوردم بعد مادرم بیدار شد و بازهم به آن گفتم چند تکه گوشت وردارم مادر گفت باشه بردار ولی زیاد بر ندار بعد هم ناهار خوردیم بعد الان ما در حیاط هستیم خداحافظ
احمد
اینا خاطرات یه پسر 8 ساله بود و جالب اینجاست که حتی این پسر هم الان اینقدر قشنگ به زندگی نگاه نمی کنه!
احمد
اینا خاطرات یه پسر 8 ساله بود و جالب اینجاست که حتی این پسر هم الان اینقدر قشنگ به زندگی نگاه نمی کنه!
|
||||
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 13:12 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg