کچل ها!

کچل ها را دوست دارم

چرا که پوست سر هایشان

انعکاس نور و زیبائیست

و دوستشان دارم

 چرا که

هیچ گاه سرشان شلوغ نیست

هدیه آسمانی

به رغم تمام ناخوشی های زندگی مدتیه که حس می کنم خوشحالم و راضی، خیلی خوبه که مدام حس کنی داره تو دلت قند آب میشه و دنیا بهت لبخند می زنه و خیلی خوبه که تمام این حس رو لبخند یک انسان بهت القا کنه و آرامش وجودش آرام بخش چشمهات باشه.مدتیه با دختری آشنا شدم که سکوتش هزاران حرف و به همراه داره و با نگاهش تمام محبت زمین رو یکجا و بی توقع به انسان هدیه می کنه.

خیلی وقت بود که هدیه های آسمانی رو از یاد برده بودم و با دیدن  مونا این هدیه ها رو به یاد اوردم که حتما مونا تجلی آرزوهای منه و حتما تا اونجایی که بتونم از این هدیه به خوبی نگهداری می کنم.

خنده هایت شبنمی است بر گلبرگهای

غنچه رز گلدانم

و لبخندت تمام طراوت آن

اما بپرهیز از اخم

چرا که

اوج برگ ریزان است.

تززل باور

وقتی با من آشنا شد ۷ ماه از بزرگترین شکست زندگیش می گذشت و تصمیم گرفته بود با من شروع کنه تا شاید بتونه کمی از مشکلاتش و فراموش کنه و از اونجایی که من به قدرت خودم ایمان داشتم بدون هیچ شرطی قبول کردم،همراهش باشم و کمک کنم تا بتونه مثل قبل یه زندگی آروم داشته باشه.

خیلی تلاش کردم اما امکان نداشت یه دختر ساده و مهربون جای یه شیطان فرشته رو بشینه.هر کاری می کردم می گفت اون دختر قبلاً این کار و انجام داده بود و تمام ۶ ماه به مقایسه و جنگ اعصاب گذشت به جایی رسیده بود که اگه مریض می شد هم به من نمی گفت تا نکنه ببرمش دکتر یا براش دارو بخرم چون قبلاً با اون دختر زیاد دکتر رفته بود.دست خودش نبود یا شاید هم بود اما من مطمئنم که نخواست یا وسط راه جا زد، دلش نمی خواست محبت من و باور کنه و علاوه بر اینها نمی خواست من بهش وابسته بشم،الان دیگه به جایی رسیدم که فکر می کنم بودنم هیچ فایده ای نداره و خوبیهای من فقط حس بدبینیش و تقویت می کنه، چون از لحاظ مالی مشکلی نداره فکر می کنه من هم مثل اون دختر به خاطر مسائل مادی بهش خوبی می کنم بگذریم از اینکه تو این ۶ ماه حتی یه شاخه گل هم برام نخرید و یک بار هم دنبالم نیومد،همیشه من به دیدنش می رفتم.

هیچ وقت یادم نمی ره دفعه چهارمی که دیدمش با بغض گفت که یه روز همه چیز و جبران می کنه و من به امید تغییر و جبران قشنگ ترین روزهامو با انتظار تلخ کردم، اما حالا که نیستی خیلی ناراحتم از اینکه هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم که بزرگترین آرزوم این بود که با تو سینما برم،نه اینکه چون فیلم دوست دارم نه! فقط به خاطر اینکه تو یه جو آروم بدون اینکه هیچ تلفنی و جواب بدی یا رانندگی کنی یک ساعت کنارم بشینی و من به دستهای خسته ات خیره بشم. آره عزیزم من هیچ توقعی از تو نداشتم و اینی هم که نوشتم رویایی بود که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشد.

 

                                               روز پدر مبارک

                                                            

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

۱۸ سالم که بود فکر می کردم سخت ترین گردنه زندگیم کنکوره و عبور از اون خیلی مشکله اما حالا که بزرگتر شدم آرزو می کنم که کاش تمام مشکلاتم به بزرگی کنکور بود و می تونستم خودم اونها رو حل کنمُ که چقدر من بعد از اون گردنه سخت گردنه ها رد کردم و سختی کشیدم.

دوری ،جلب اعتماد ،وابستگی و عشق ، همه اینها رو پشت سر گذاشتم و الان با این سن کم یه روحیه ی خیلی شکننده دارم،دست خودم نیست

                                     نمی تونم

                                               نمی تونم

                                                         نمی تونم.

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ                         خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

خیلی مهربون بود و تا نگاهش می کردم یاد پسر عمویی میافتادم که هیچ وقت باورش نکردم.نمی تونستم مثلشون فکر کنم،خیلی زندگی و آسون گرفته بودن و جفتشون رفته بودن تو خط بی خیالی. بعد از اینکه دیدمش خیلی فکر کردم که چرا هیچ وقت نتونستم مثل اون بخندم و یا حتی راحت با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم با اینکه وقتی بهش گفتم تو خیلی قشنگ می خندی گفت: اگه اینجوری نباشم دق می کنم، باور کردم چون قبلاً یه بار دیگه هم این حرف و شنیده بودم.

مشکل اینجاست که خیلی ها مجبورن خیلی چیزا رو به خاطر عزیزانشون از دست بدن و بعضی وقت ها این از خود گذشتگی ها خیلی گرون تموم  میشه و از دست هیچ کس هم کاری برنمیاد.خیلی ناراحت میشم وقتی می بینم دلش گرفته و می خواد تنها باشه.

دیروز وقتی تازه دیده بودمش با خودم فکر کردم که چقدر وجود همچین آدمی می تونه تو زندگی لذت بخش باشه اما امروز دیدم که با ذره ذره دل گرفتگیش دلم می گیره.

چندی است که سخت از خودم لبریزم                           آن گونه که باید از خودم بگریزم

انگار که شیر آب هرزی هستم                                     چکه چکه به پای خود می ریزم

شب خیلی خسته بود و نتونستیم زیاد باهم صحبت کنیم فقط تونستم بهش بگم که فردا تولدمه، گفت مبارکه و کادوت محفوظه و وقتی از شمال برگشتم اون و بهت می دم.بهش گفتم که کادو نمی خوام و دوست دارم بیشتر باهم بمونیم، گفت چشم و خوابید.

صبح ساعت ۵ بیدارش کردم تا بره شمال، با عجله آماده شد و رفت و ساعت ۱۰.۳۰ که زنگ زدم ببینم رسیده تو جلسه بود و نمی تونست صحبت کنه با این وجود باز هم من خودمو خوشبخت ترین زن دنیا می دونم.

تو دنیا چند نوع آدم وجود داره، سری اول بد بخت به دنیا میان و تا آخر عمر رنگ خوشبختی و نمی بینن و سری دوم بی غم به دنیا میان و تا آخر عمر هیچ چیز ناراحتشون نمی کنه و سری سوم معمولی به دنیا میان و کم کم پیشرفت می کنن، به جایی می رسن که هیچ موضوعی ناراحتشون نمی کنه چون عشق از همه چیز بالاتره! اینها اونایی هستن که هر روز بیشتر تلاش می کنن تا رشته محبتشون قوی تر بشه و من خوشحالم که جزء این گروه هستم.

وقتی که ۵ صبح بیدارش کردم یه حس خیلی خوبی داشتم که بهم می گفت بین این همه آدم دور و برش تو از همه نزدیکتریامروز خیلی خوشحال بودم چون وقتی همه خواب بودن من صدایی رو شنیدم که بهم قدرت می داد همه سختیها رو تحمل کنم و احساس غرور کنم از اینکه در کنارش یکسال بزرگتر شدم

هم چشمه و هم رود کپک خواهد زد                              هم آتش و هم دود کپک خواهد زد

شور و نمک تمام هستی عشق است                           بی عشق جهان زود کپک خواهد زد

تا حالا هیچ وقت تهران و اینطوری ندیده بودم ، یاد زمان جنگ افتادم.خیلی افتضاح بود.

حالش اصلا خوب نبود و بعد از 3 روز استراحت بازهم صداش گرفته بود.وضع خیلی بد بود و من اصلاً نمی تونستم از خونه بیام بیرون و این موضوع باعث شد 3 روز همدیگه رو نبینیم ، روز چهارم من اصلاً  طاقت نیاوردم و وقتی بهش زنگ زدم گفت که داره میره تظاهرات!

همیشه از سیاست بدم میود. چون تا حالا سیاست 2 تا از عزیزامو ازم گرفته بود و نمی خواستم سومی اون باشه، اصلاً نتونستم مانعش بشم و تصمیم گرفتم همراهش باشم. تلفن هامو جواب نمی داد و من مستأصل نمی دونستم میون اون همه جمعیت چه جوری باید پیداش کنم، از میدون فردوسی دیگه همه پیاده می رفتن و من تا جائیکه موبایلم آنتن می داد رفتم اما بعد از قطع شدن شبکه واقعاً نمی دونستم چه کار باید بکنم ناچار از یه تلفن عمومی بهش زنگ زدم اما ظاهراً اون به انقلاب رسیده بود و دیگه موبایلش آنتن نمی داد و من میون جمعیتی که دست می زد فقط گریه کردم!