وقتی با من آشنا شد ۷ ماه از بزرگترین شکست زندگیش می گذشت و تصمیم گرفته بود با من شروع کنه تا شاید بتونه کمی از مشکلاتش و فراموش کنه و از اونجایی که من به قدرت خودم ایمان داشتم بدون هیچ شرطی قبول کردم،همراهش باشم و کمک کنم تا بتونه مثل قبل یه زندگی آروم داشته باشه.

خیلی تلاش کردم اما امکان نداشت یه دختر ساده و مهربون جای یه شیطان فرشته رو بشینه.هر کاری می کردم می گفت اون دختر قبلاً این کار و انجام داده بود و تمام ۶ ماه به مقایسه و جنگ اعصاب گذشت به جایی رسیده بود که اگه مریض می شد هم به من نمی گفت تا نکنه ببرمش دکتر یا براش دارو بخرم چون قبلاً با اون دختر زیاد دکتر رفته بود.دست خودش نبود یا شاید هم بود اما من مطمئنم که نخواست یا وسط راه جا زد، دلش نمی خواست محبت من و باور کنه و علاوه بر اینها نمی خواست من بهش وابسته بشم،الان دیگه به جایی رسیدم که فکر می کنم بودنم هیچ فایده ای نداره و خوبیهای من فقط حس بدبینیش و تقویت می کنه، چون از لحاظ مالی مشکلی نداره فکر می کنه من هم مثل اون دختر به خاطر مسائل مادی بهش خوبی می کنم بگذریم از اینکه تو این ۶ ماه حتی یه شاخه گل هم برام نخرید و یک بار هم دنبالم نیومد،همیشه من به دیدنش می رفتم.

هیچ وقت یادم نمی ره دفعه چهارمی که دیدمش با بغض گفت که یه روز همه چیز و جبران می کنه و من به امید تغییر و جبران قشنگ ترین روزهامو با انتظار تلخ کردم، اما حالا که نیستی خیلی ناراحتم از اینکه هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم که بزرگترین آرزوم این بود که با تو سینما برم،نه اینکه چون فیلم دوست دارم نه! فقط به خاطر اینکه تو یه جو آروم بدون اینکه هیچ تلفنی و جواب بدی یا رانندگی کنی یک ساعت کنارم بشینی و من به دستهای خسته ات خیره بشم. آره عزیزم من هیچ توقعی از تو نداشتم و اینی هم که نوشتم رویایی بود که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشد.

 

                                               روز پدر مبارک