تا حالا هیچ وقت تهران و اینطوری ندیده بودم ، یاد زمان جنگ افتادم.خیلی افتضاح بود.
حالش اصلا خوب نبود و بعد از 3 روز استراحت بازهم صداش گرفته بود.وضع خیلی بد بود و من اصلاً نمی تونستم از خونه بیام بیرون و این موضوع باعث شد 3 روز همدیگه رو نبینیم ، روز چهارم من اصلاً طاقت نیاوردم و وقتی بهش زنگ زدم گفت که داره میره تظاهرات!
همیشه از سیاست بدم میود. چون تا حالا سیاست 2 تا از عزیزامو ازم گرفته بود و نمی خواستم سومی اون باشه، اصلاً نتونستم مانعش بشم و تصمیم گرفتم همراهش باشم. تلفن هامو جواب نمی داد و من مستأصل نمی دونستم میون اون همه جمعیت چه جوری باید پیداش کنم، از میدون فردوسی دیگه همه پیاده می رفتن و من تا جائیکه موبایلم آنتن می داد رفتم اما بعد از قطع شدن شبکه واقعاً نمی دونستم چه کار باید بکنم ناچار از یه تلفن عمومی بهش زنگ زدم اما ظاهراً اون به انقلاب رسیده بود و دیگه موبایلش آنتن نمی داد و من میون جمعیتی که دست می زد فقط گریه کردم!
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg