خیلی مهربون بود و تا نگاهش می کردم یاد پسر عمویی میافتادم که هیچ وقت باورش نکردم.نمی تونستم مثلشون فکر کنم،خیلی زندگی و آسون گرفته بودن و جفتشون رفته بودن تو خط بی خیالی. بعد از اینکه دیدمش خیلی فکر کردم که چرا هیچ وقت نتونستم مثل اون بخندم و یا حتی راحت با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم با اینکه وقتی بهش گفتم تو خیلی قشنگ می خندی گفت: اگه اینجوری نباشم دق می کنم، باور کردم چون قبلاً یه بار دیگه هم این حرف و شنیده بودم.

مشکل اینجاست که خیلی ها مجبورن خیلی چیزا رو به خاطر عزیزانشون از دست بدن و بعضی وقت ها این از خود گذشتگی ها خیلی گرون تموم  میشه و از دست هیچ کس هم کاری برنمیاد.خیلی ناراحت میشم وقتی می بینم دلش گرفته و می خواد تنها باشه.

دیروز وقتی تازه دیده بودمش با خودم فکر کردم که چقدر وجود همچین آدمی می تونه تو زندگی لذت بخش باشه اما امروز دیدم که با ذره ذره دل گرفتگیش دلم می گیره.

چندی است که سخت از خودم لبریزم                           آن گونه که باید از خودم بگریزم

انگار که شیر آب هرزی هستم                                     چکه چکه به پای خود می ریزم