باز هم آمدی و من دل را
پیش چشمان تو قربان کردم
تا دلم دید تو را برد زیاد،که من
دل و جان بهر تو نالان کردم
و دلم برد زیاد که من
عشق بازی فراوان کردم
و چه مردان قوی هیکل را
بهر خود نالان و گریان کردم
وای بر من سست شد دست وتنم
گوئیا دل را به چشمان تو زندان کردم
حیرتم بیش ز لبهای تو بود
دل و جان بهر لبان تو حیران کردم
عمر من کاش نمی رفتی زود
بهر دوریت جهانی را ویران کردم
باز هم تو ز سفر بر گشتی، و من
بی شکایت دل را پیش چشمان تو قربان کردم
 

عجب دنیایی شده! قدیم ها وقتی یه دختر و پسر خیلی از دوستیشون می گذشت و طبق روال عادی باید کارشون به ازدواج ختم می شد آقایی که خیلی تا حالا آقا بوده یه روز بی مقدمه می اومد و بهش می گفت ببین عزیزم تو که می دونی من چقدر دوست دارم و یه تار موتو هم به دنیا نمی دم ، دیشب تا صبح خوابم نبرد و همش به تو فکر می کردم اما دیدم هر چی بیشتر فکر می کنم به یک نتیجه بیشتر نمی رسم و اونم اینه که من لیاقت تو رو ندارم  و نمی تونم تو رو خوشبخت کنم و بهترین راه اینه که ما از هم جدا بشیم و امیدوارم که تو زندگیت خوشبخت بشی و هیچ وقت یادت نره که من چقدر دوست داشتم و الی آخر اما حالا از اینم که بود بدتر شده و آقایون خوب و مهربون و با احساس بعد از چند سال ازدواج و چند تا بچه می فهمن که خانوم خانوما ما نمی تونیم شما رو خوشبخت کنیم و بهتره از هم جدا بشیم تا هر کسی به تنهایی برای زندگیش تصمیم بگیره و یک دفعه قید زندگی مشترک و می زنن چون به سرشون می زنه که باید آزاد زندگی کنن و برن پی کارشون و اونیکه می مونه یه خانم مطلقه است و یکی دوتا بچه که جز تأمین خواک و پوشاکشون هزار و یک دغددغه دیگه داره، بعدش هم وقتی بزرگ می شن به طرف باباشون کشیده می شن و می خوان کمبود سالهای گذشته رو یک دفعه جبران کنن(طبیعت بچه گی) و بازم مثل همیشه زحمتهای خانم زحمتکش که هم پدر بوده و هم مادر ندیده گرفته می شه و بعد از این همه بازم برای خیلی ها جای سؤاله که چرا سن ازدواج رفته بالا و کسی تن به ازدواج نمی ده؟

حتما این یک موهبته که ما اینقدر مهربونیم و حتما یه حکمتی هست که دل زن به لطافت شبنم پاییزه و اگه کسی قشنگیه این شبنم و درک کرده باشه حتما می تونه بفهمه ما خانوم ها چقدر مهربونیم و بعد می تونه دلیل مادر شدنمون رو بفهمه. ما با مهربونیمون می تونیم خلق کنیم، جون بدیم و با تمام وجود آب بشیم تا ریشه نو پا قوی بشه و رو پای خودش بایسته و عجیبه که شریک این موجود مهربون موجودی باشه به سختی سنگ که هیچ قدرتی یا بهتر بگم هیچ مهربونی متحولش نکنه. ظلمه که فکر کنیم زن فقط برای سبک کردن بار غمه و همین زن حتی از شادی و خوشحالیش نمی تونه بدون شریک زندگیش (عشقش) لذت ببره و جایی به اندازه آغوش گرم اون براش گرم و دلچسب نیست.
حالا با این توصیف باید نتیحه گرفت که دو نوع آدم مختلف با دو ترکیب ذات مختلف باید همدیگر رو تحمل کنن و
هر که صبرش بیش دردش بیشتر. 

دل من آروم نداره
واسه تو بیقراره
عمر من،کی برمی گردی
کی می بینمت دوباره
کی میشه دستام تو دستات
جون بگیره ای ستاره
کی میشه بشی تو نزدیک
تا دیگه چشام نباره
کی میشه که خنده هامون
رو لبا غنچه بذاره
کی میشه من جا بگیرم
توی آغوشت دوباره

خاطره
امروز به اینکه کلی سرم شلوغ بود و باید تحقیقی که داشتم رو تموم می کردم نمی دونم چرا ناخودآگاه شروع کردم به ورق زدن دففترای قدیمی و خیلی تصادفی چشمم خوررد به اولین دفتر خاطرات زندگیم. تاریخ خاطرات رو که نگاه می کردم چیزی حدود 12 سال پیش بود که من اولین خاطره رو نوشته بودم. اسما رو که می خوندم خیلی سخت یادم می اومد که چه شکلی بودن ولی دوستای قدیمی من باید آدمای باحالی شده باشن چون از بچه گی دیدشون به زندگی قشنگ بود.الان که این صفحات و ورق می زنم خیلی خوب می تونم فرق گذشته و الان و بفهمم فرق بچه گی و بزرگی، و مثل همیشه حسرت تموم شدن اون دوران رو می خورم.
واقعا دنیا رو چه جوری می دیدیم که دوستم تو یکی از صفحات بذام نوشته بود که منو ببخش چون نتونستم برات دوست خوبی باشم یا یکی دیگه نوشته بود که تو اینقدر خوب بودی که من نمی تونم توصیفت کنم یا یکی دیگه نوشته بود که جدا شدن از تو سخت ترین اتفاق زندگیمه!
    ما چرا اینقدر عوض شدیم که اگه تو یه روز هزارتا دوست خوب رو از دست بدیم دیگه برامون فرقی نداره یا اینکه همیشه تلاش دوستامون برای خوشحال کردنمون رو نادیده می گیریم و یا اینکه هیچ وقت خودمون رو به خاطر مفید نبودن برای دوستامون سرزنش نمی کنیم. حتماً ماییم که عوض شدیم چون حتی دقیقه ای از شب و روز کم نشده و روز به روز داره به پیشرفتهای بشر اضافه می شه و این ماییم که داریم خود خواه تر می شیم و تا روزی که خودمون رو عوض نکنیم اگه به ماه هم برسیم نمی تونیم خوشبختی حقیقی رو لمس کنیم.
امروز دفتر خاطراتم خیلی بهم انرژی داد پیشنهاد می کنم این لذت رو از دست ندین

دیگر از کتمان راز عاشقی خسته شدم
طاقتم نیست به چشمان تو دلبسته شدم
دل من باخت به چشمان تو زود
و من بی بهانه به تو پیوسته شدم
و چه آسان تو مرا رد کردی
کاش می فهمیدی
دیگر از چشم انتظاری تو خسته شدم
خوب شد تو شدی مهمان دلم
و من تا ابد بهر دلت بتده شدم
من تمام آرزویم این بود
که تو بی تاب شوی بهر دلم
مثل من
چون ز فراق تو چه بی تاب شدم