باز هم آمدی و من دل را
پیش چشمان تو قربان کردم
تا دلم دید تو را برد زیاد،که من
دل و جان بهر تو نالان کردم
و دلم برد زیاد که من
عشق بازی فراوان کردم
و چه مردان قوی هیکل را
بهر خود نالان و گریان کردم
وای بر من سست شد دست وتنم
گوئیا دل را به چشمان تو زندان کردم
حیرتم بیش ز لبهای تو بود
دل و جان بهر لبان تو حیران کردم
عمر من کاش نمی رفتی زود
بهر دوریت جهانی را ویران کردم
باز هم تو ز سفر بر گشتی، و من
بی شکایت دل را پیش چشمان تو قربان کردم
پیش چشمان تو قربان کردم
تا دلم دید تو را برد زیاد،که من
دل و جان بهر تو نالان کردم
و دلم برد زیاد که من
عشق بازی فراوان کردم
و چه مردان قوی هیکل را
بهر خود نالان و گریان کردم
وای بر من سست شد دست وتنم
گوئیا دل را به چشمان تو زندان کردم
حیرتم بیش ز لبهای تو بود
دل و جان بهر لبان تو حیران کردم
عمر من کاش نمی رفتی زود
بهر دوریت جهانی را ویران کردم
باز هم تو ز سفر بر گشتی، و من
بی شکایت دل را پیش چشمان تو قربان کردم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 23:31 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg