عجب دنیایی شده! قدیم ها وقتی یه دختر و پسر خیلی از دوستیشون می گذشت و طبق روال عادی باید کارشون به ازدواج ختم می شد آقایی که خیلی تا حالا آقا بوده یه روز بی مقدمه می اومد و بهش می گفت ببین عزیزم تو که می دونی من چقدر دوست دارم و یه تار موتو هم به دنیا نمی دم ، دیشب تا صبح خوابم نبرد و همش به تو فکر می کردم اما دیدم هر چی بیشتر فکر می کنم به یک نتیجه بیشتر نمی رسم و اونم اینه که من لیاقت تو رو ندارم  و نمی تونم تو رو خوشبخت کنم و بهترین راه اینه که ما از هم جدا بشیم و امیدوارم که تو زندگیت خوشبخت بشی و هیچ وقت یادت نره که من چقدر دوست داشتم و الی آخر اما حالا از اینم که بود بدتر شده و آقایون خوب و مهربون و با احساس بعد از چند سال ازدواج و چند تا بچه می فهمن که خانوم خانوما ما نمی تونیم شما رو خوشبخت کنیم و بهتره از هم جدا بشیم تا هر کسی به تنهایی برای زندگیش تصمیم بگیره و یک دفعه قید زندگی مشترک و می زنن چون به سرشون می زنه که باید آزاد زندگی کنن و برن پی کارشون و اونیکه می مونه یه خانم مطلقه است و یکی دوتا بچه که جز تأمین خواک و پوشاکشون هزار و یک دغددغه دیگه داره، بعدش هم وقتی بزرگ می شن به طرف باباشون کشیده می شن و می خوان کمبود سالهای گذشته رو یک دفعه جبران کنن(طبیعت بچه گی) و بازم مثل همیشه زحمتهای خانم زحمتکش که هم پدر بوده و هم مادر ندیده گرفته می شه و بعد از این همه بازم برای خیلی ها جای سؤاله که چرا سن ازدواج رفته بالا و کسی تن به ازدواج نمی ده؟