امروز برای خرید به یکی از مراکز خرید رفتم، یه چیز بخصوصی می خواستم و همچنان تو طبقات این مرکز می چرخیدم که یکدفعه چشمم خورد به چشم یکی از فروشنده ها و ما حدود چند ثانیه به هم خیره شدیم.فروشنده مرد میانسال و متشخصی بود و من از این حرکت خیلی متعجب شدم ، می خواستم خیلی بی تفاوت بگذرم اما از اون جایی که من معتقدم که هر اتفاقی دلیلی داره وارد مغازه این فروشنده شدم و از چیزی که دیدم خیلی متعجب شدم، چند ماه پیش یکی از همکلاسی هام یک کیف خیلی قشنگ داشت که من خیلی دوست داشتم یکی مثل اون داشته باشم اما هر چی می گشتم پیدا نمی کردم اما امروز همون کیف،همون مارک،همون رنگ و تو مغازه این آقا پیدا کردم قیل از اینکه خوشحال بشم یاد کتابی افتادم که می گفت : هیچ پیشامدی تو دنیا بی دلیل نیست و باید به تمام ریزه کاریهای این زندگی توجه کنیم تا خیلی زود دلیل خیلی از پیشامدها رو بفهمیم و از برگشت خوبیهامون انرژی بگیریم و بدیها رو ترک کنیم چرا که حتما یک روزی بهمون برمی گردن.
امروز نگاه این آقا من و به خواسته ام رسوند و چه بسا نگاههای دیگران هم شما رو به خواسته هاتون برسونه.
پیشنهاد می کنم کتاب پیام سلستین رو حتما بخونین. این کتاب باعث میشه حتی از دیدن گلها و مناظر زیبا انرژی بگیرین و به دنیا و پیشامدهاش با دید دیگه ای نگاه کنین.
امروز نگاه این آقا من و به خواسته ام رسوند و چه بسا نگاههای دیگران هم شما رو به خواسته هاتون برسونه.
پیشنهاد می کنم کتاب پیام سلستین رو حتما بخونین. این کتاب باعث میشه حتی از دیدن گلها و مناظر زیبا انرژی بگیرین و به دنیا و پیشامدهاش با دید دیگه ای نگاه کنین.
نمی دانی دلم بسیار تنگ است میان ما و تو دیوار سنگ است
به امیدی که برگردی دوباره دو چشمم بر در و گوشم به زنگ است
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:18 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg