امروز برای خرید به یکی از مراکز خرید رفتم، یه چیز بخصوصی می خواستم و همچنان تو طبقات این مرکز می چرخیدم که یکدفعه چشمم خورد به چشم یکی از فروشنده ها و ما حدود چند ثانیه به هم خیره شدیم.فروشنده مرد میانسال و متشخصی بود و من از این حرکت خیلی متعجب شدم ، می خواستم خیلی بی تفاوت بگذرم اما از اون جایی که من معتقدم که هر اتفاقی دلیلی داره وارد مغازه این فروشنده شدم و از چیزی که دیدم خیلی متعجب شدم، چند ماه پیش یکی از همکلاسی هام یک کیف خیلی قشنگ داشت که من خیلی دوست داشتم یکی مثل اون داشته باشم اما هر چی می گشتم پیدا نمی کردم اما امروز همون کیف،همون مارک،همون رنگ و تو مغازه این آقا پیدا کردم قیل از اینکه خوشحال بشم یاد کتابی افتادم که می گفت : هیچ پیشامدی تو دنیا بی دلیل نیست و باید به تمام ریزه کاریهای این زندگی توجه کنیم تا خیلی زود دلیل خیلی از پیشامدها رو بفهمیم و از برگشت خوبیهامون انرژی بگیریم و بدیها رو ترک کنیم چرا که حتما یک روزی بهمون برمی گردن.
امروز نگاه این آقا من و به خواسته ام رسوند و چه بسا نگاههای دیگران هم شما رو به خواسته هاتون برسونه.

پیشنهاد می کنم کتاب پیام سلستین رو حتما بخونین. این کتاب باعث میشه حتی از دیدن گلها و مناظر زیبا انرژی بگیرین و به دنیا و پیشامدهاش با دید دیگه ای نگاه کنین.


نمی دانی دلم بسیار تنگ است                              میان ما و تو دیوار سنگ است
به امیدی که برگردی دوباره                                    دو چشمم بر در و گوشم به زنگ است

شاید اگه این دل خوشی های کوچیک نبود دیگه واقعاً تحمل دنیا و این زندگی غیر ممکن بود. خیلی دلم براش تنگ شده بود وشنیدن صداش تحمل این زندگی به مدت یک سال و برام آسون کرد و بهم انرژی داد. انرژی فوق العاده و غیر قابل توصیف!
با همون اولین کلام یادم رفت که ما خیلی وقته از هم دوریم و باورم شد که یک لحظه هم بین ما فاصله ای نبوده و این دنیا هیچ وقت باعث عذاب قلبامون نشده. دوباره مثل روز اول صدام لرزید و دنیا رنگ دیگه ای پیدا کرد، دوباره حس کردم همه چیز دارم و بی نیاز به این دنیا. دوباره مهربونیش بر من غلبه کرد و دوباره دیدنش ملکه آرزوهام شد.
درسته با شنیدن صداش خیلی دلتنگ شدم اما من این دلتنگیها رو خیلی دوست دارم.
دوست دارم مهربونم

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد                          و به مجنون و به لیلی شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم                               کوشش رود به دربا شدنش می ارزد

امروز تولد عزیزترین دوستمه و با این که اون حدود 3 ساله که با من قهره اما من هر سال تولدشو بهش تبریک می گم به امید این که روزی بیاد و از اشتباه من بگذره، امروز نمی خوام بگم گذشت چیز خوبیه و من اون و دوست دارم اما کاش می شد که روز تولدش یه حس عجیب تو رندگیش به وجود بیاد و یاد من بیوفته یاد اون دوستی که هیچ وقت فراموشش نکرده و حد اقل بیاد و این نوشته رو بخونه.
حالا که من اینقدر به خودم امید میدم که ممکنه نوشته هامو بخونه می خوام بهش بگم:
عزیزم تولدت مبارک
خیلی دوست دارم

یه مدته که موضوعی نظرمو جلب کرده و اون اینه که آیا صفات ارثی تأثیر گذارترند یا صفات اکتسابی؟ یه دوستی می گفت این دو ستون هرم با ستون سوم که بهش تربیت می گن کامل میشه و سؤال ابنجاست که ما چه طور بچه هامون و تربیت کنیم تا صفات ارثی شون به بهترین شکل بروز کنن و صفات اکتسابی مثل سیگار و مشروب و اعتیاد به سراغشون نیاد؟ و سؤال بارزتر اینکه آیا تمام پدر و مادر هایی که بچه هاشون معتاد شدن اشتباه کردن؟ و جالب اینکه در این زمینه دو قشر بیشتر از دیگران دچار این مشکل می شن و اون دو قشر فقیرها و مرفه ها هستند، با دو شیوه زندگی متفاوت و با دو صفات ارثی متفاوت و با با دو تربیت و نگرش متفاوت به زندگی!
ولی واقعا دوست دارم بدونم چرا فرزند پزشک پزشک نمی شه و فرزند یه کارگر ساده رتبه کنکورش تک رقمی میشه و چرا تو مناطق پر جمعیت آدم های زیادی رو می بینیم که به طرف سیگار و یا اعتیاد کشیده می شن و یا به نحوی ناموفق هستند؟ و خیلی دوست دارم بدونم چرا یه دفعه تو یه خانواده غیر مذهبی یه بچه فوق العاده مذهبی بروز می کنه و بچه های اکثر خانواده های مذهبی با خانواده هاشون هیچ شباهتی ندارند، نه از نظر فرهنگ نه از نظر اعتقاد و باور!

چرا وقتی از قدیما صحبت می کنن می گن آزادی نبود و همه باید یه فرقه خاصی و تایید می کردن و اگه غیر از این می شد حسابشون با کرام الکاتبین بود. چرا می گن قدیما زور بالا سر مردم بود و اون چیزی که رژیم سابق می خواست اجرا می شد، الانم که همونه، مردم از همدیگه می ترسن و اگه ندونن از طرف کدوم دوست و آشناشون معرفی شدی حتی حاضر نیستن  باهات صحبت کنن. الانم همون طوره که اگه کسی پارتی نداشته باشه هیچ وقت کارش راه نمی افته و الانم مثل قدیما فقیرا فقیرن و مرفه ها مرفه.
اینا رو نگفتم برای اینکه از کسی گله کنم اینا رو گفتم برای اینکه به خودمون بیاییم ، هفته پیش که با یکی از نویسنده های معروف تماس گرفتم که درباره تحقیقم باهاش صحبت کنم اولین چیزی که از من پرسید این بود که معرف شما کیه؟ و من که معرفی نداشتم همین و گفتم و اون با صراحت تمام گفت من به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم باهاتون صحبت کنم.یکی نیست به من بگه پس جوونا چه جوری پیشرفت کنن و چه جوری تولید علم بشه و چه جوری کوچیکترا جای بزرگترا رو بگیرن و چه جوری جوونا مایه افتخار مملکتشون بشن!!!!!!!!!!
تا کی باید بترسیم یا اصلاً از چی باید بترسیم و یا اینکه چرا باید بترسیم؟؟؟؟؟؟؟