کافه چی از دستمان خسته می شد

دیروز اشتیاق را در چشمانش دیدم

التماس می کرد که باز هم بیاییم

بخندیم

بغض کنیم

و حتی حاضر بود

بیشتر از قبل منو بیاورد

بی توقع پیش قدم شده بود

برای به هم رسیدن دستهایمان...

هیچ وقت به نتیجه صبر و پاداش خدا و تأثیر نیکی و ... شک نداشتم اما خیلی وقتها صبرم تموم میشه و همه چیز غیر قابل تحمل

امروز خیلی ناخواسته و غیر منتظره به یکی از بزرگترین ارزوهام رسیدم، ارزویی که شاید فراموش شده بود. کلاً طبع گرمی دارم و همیشه بدنم گرم گرمه،اما یه وقتایی بستگی به موقعیت ناراحتی یا استرس دستهام یخ می زنه و با کوچکترین لمس میشه متوجه این اختلاف دما شد.

امروز وقتی می خواستم در مورد آینده ام صحبت کنم بازم دستهام یخ زد و عمرم با گرمای وجودش گرمی و به دستهام برگردوند.همیشه آرزو داشتم یکی پیدا بشه بپرسه چرا دستات سرده و امروز تو بدترین شرایط جمله ای و که سالها منتظرش بودم ،شنیدم.این کوچکترین ها دلخوشی من اند برای ادامه زندگی.زندگی ای با آینده ای گنگ و نامعلوم...

عزیزم تولدت مبارک

گاهی بساط عشق خودش جور می شود             گاهی به صد مقدمه ناجور می شود