دیروز اشتیاق را در چشمانش دیدم
التماس می کرد که باز هم بیاییم
بخندیم
بغض کنیم
و حتی حاضر بود
بیشتر از قبل منو بیاورد
بی توقع پیش قدم شده بود
برای به هم رسیدن دستهایمان...
دیروز اشتیاق را در چشمانش دیدم
التماس می کرد که باز هم بیاییم
بخندیم
بغض کنیم
و حتی حاضر بود
بیشتر از قبل منو بیاورد
بی توقع پیش قدم شده بود
برای به هم رسیدن دستهایمان...
امروز خیلی ناخواسته و غیر منتظره به یکی از بزرگترین ارزوهام رسیدم، ارزویی که شاید فراموش شده بود. کلاً طبع گرمی دارم و همیشه بدنم گرم گرمه،اما یه وقتایی بستگی به موقعیت ناراحتی یا استرس دستهام یخ می زنه و با کوچکترین لمس میشه متوجه این اختلاف دما شد.
امروز وقتی می خواستم در مورد آینده ام صحبت کنم بازم دستهام یخ زد و عمرم با گرمای وجودش گرمی و به دستهام برگردوند.همیشه آرزو داشتم یکی پیدا بشه بپرسه چرا دستات سرده و امروز تو بدترین شرایط جمله ای و که سالها منتظرش بودم ،شنیدم.این کوچکترین ها دلخوشی من اند برای ادامه زندگی.زندگی ای با آینده ای گنگ و نامعلوم...
عزیزم تولدت مبارک
گاهی بساط عشق خودش جور می شود گاهی به صد مقدمه ناجور می شود