کافه چی از دستمان خسته می شد
دیروز اشتیاق را در چشمانش دیدم
التماس می کرد که باز هم بیاییم
بخندیم
بغض کنیم
و حتی حاضر بود
بیشتر از قبل منو بیاورد
بی توقع پیش قدم شده بود
برای به هم رسیدن دستهایمان...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:50 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg