کافه چی از دستمان خسته می شد

دیروز اشتیاق را در چشمانش دیدم

التماس می کرد که باز هم بیاییم

بخندیم

بغض کنیم

و حتی حاضر بود

بیشتر از قبل منو بیاورد

بی توقع پیش قدم شده بود

برای به هم رسیدن دستهایمان...