شاید شبی که بی تو سحر نمی شود را بتوان با نامه ای ، درد دلی ، اظهار اشتاقی و یا تمنای ناقابلی قابل تحمل کرد
دلتنگم
اصلا خودم نیستم
همانی که چون کوه صبور و استوار بود
برای دلخوشیت به صبر تظاهر می کنم غافل از آنکه روز به روز ذره ذره وجودم تحلیل می رود
دلخوشیم عشق است و بس و صدایی که روز به روز به گوشم زیباتر و دلنشین تر است
چقدر زجر اور است دوست داشتن وقتی تو پای کوه باشی و معشوق در قله
چقدر فاصله ها کشنده است وقتی بدانی نمی رسی 
چقدر اطرافیان پست و رذلند وقتی که راهی برای توجیه عشق نداشته باشی
و چقدر غمگینم از دیدن بغضت وقتی که مستاصل می شوی
می دانی زندگی همین است
دلتنگی
       دلتنگی
              دلتنگی
و اگر جز این بود افسانه ما زود فراموش می شد
حتی احتمال نمی رفت سر زبانها بیافتیم و یا ....
بگذریم
عزیز ترینم
امشب امدم را سببی بیش نیست
و آن این که
دوستت دارم
تا اخر
      اخرش

دلم مجنون و لیلایش تو هستی

تمام عشق و دنیایش تو هستی

بدان عمرم که من تا آخر عمر

زنی هستم که رؤیایش تو هستی


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دلم دنبال فکر چاره می گشت

بدونت دل غمین آواره می گشت

دلم بهر وصالت چون عطش داشت

صفا و مروه را چون ساره می گشت


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دلم در حسرت روز وصال است

برایش بی تو ماندن چون محال است

دلم می خواست باشی تا ببینی

که این دنیا بدونت در چه حال است



به چشمان تو عادت کرده این دل

زدوریت شکایت کرده این دل

چه می شد می رسیدی تا ببینی

چه سان خود را فدایت کرده این دل


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دلم مثل کبوتر بی نشان بود

همیشه در پی یک آشیان بود

بدان عمرم جهان با وسعت خود

به یک سو و دل تو یک جهان بود


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دلم ترکید از بغض و غم یار

به خود پیچید از بغض و غم یار

دلم امشب گرفته، نا امید است

بسی رنجید از بغض و غم یار

می ترسم

می ترسم

می ترسم از حقیقت

حقیقتی که طاقت شنیدنش را ندارم

می ترسم

سایه ات

خیالت

روحت

فکرت

برق دندانت وقتی که لبخند می زنی

مال دیگری باشد

می ترسم نتوانم دوم بودن را تحمل کنم

می ترسم عذابت دهم

با بچه گیهای بزرگ که

در آغوشت کودک می شود...

انتظار باران!!!

به حسب تصادف هردومون بارون و خیلی دوست داشتیم.بعد از مدتی که برای اولین بار تو زندگیمون بارون امد خیلی زود ازش قول گرفتم که یه شب تا صبح زیر بارون قدم بزنیم و اون که خیلی این جو و دوست داشت قول داد که اولین بارون بهار و پیاده و بدون چتر تا صبح جشن بگیریم. پاییز و زمستون گذشت و اولین بارون بهار خاکستر زیر آتش شد.نمی دونم چرا این همه ناراحتم کرد،نمی دونم چرا بدبختیهام و یادم انداخت.نمی دونم چرا بعد از گذشت این همه وقت باز حس می کنم چقدر از تنهایی می ترسم...