به چشمان تو عادت کرده این دل
زدوریت شکایت کرده این دل
چه می شد می رسیدی تا ببینی
چه سان خود را فدایت کرده این دلدلم مثل کبوتر بی نشان بود
همیشه در پی یک آشیان بود
بدان عمرم جهان با وسعت خود
به یک سو و دل تو یک جهان بود
دلم ترکید از بغض و غم یار
به خود پیچید از بغض و غم یار
دلم امشب گرفته، نا امید است
بسی رنجید از بغض و غم یار
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:13 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg