به حسب تصادف هردومون بارون و خیلی دوست داشتیم.بعد از مدتی که برای اولین بار تو زندگیمون بارون امد خیلی زود ازش قول گرفتم که یه شب تا صبح زیر بارون قدم بزنیم و اون که خیلی این جو و دوست داشت قول داد که اولین بارون بهار و پیاده و بدون چتر تا صبح جشن بگیریم. پاییز و زمستون گذشت و اولین بارون بهار خاکستر زیر آتش شد.نمی دونم چرا این همه ناراحتم کرد،نمی دونم چرا بدبختیهام و یادم انداخت.نمی دونم چرا بعد از گذشت این همه وقت باز حس می کنم چقدر از تنهایی می ترسم...