انتظار باران!!!
به حسب تصادف هردومون بارون و خیلی دوست داشتیم.بعد از مدتی که برای اولین
بار تو زندگیمون بارون امد خیلی زود ازش قول گرفتم که یه شب تا صبح زیر
بارون قدم بزنیم و اون که خیلی این جو و دوست داشت قول داد که اولین بارون
بهار و پیاده و بدون چتر تا صبح جشن بگیریم. پاییز و زمستون گذشت و اولین
بارون بهار خاکستر زیر آتش شد.نمی دونم چرا این همه ناراحتم کرد،نمی دونم
چرا بدبختیهام و یادم انداخت.نمی دونم چرا بعد از گذشت این همه وقت باز حس
می کنم چقدر از تنهایی می ترسم...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:43 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg