مهران، اسماعیل و علی آمیخته ای از آرزوهایش بودند.مهران مردی خوش اندام، موجه و زیبا،اسماعیل مردی مهربان، حساس و قابل اعتماد و علی مردی فوق العاده با ایمان بود که امکان نداشت وجودش بی نفع باشد.
هر سه عاشقش بودند و بودن در کنارش را تمنی می کردند اما برایش سخت بود که یکی را انتخاب کند،همیشه می ترسید مثل پدرش باشند.مشکلات و غمهایش را زیاد کنند.شنیده بود که اعتبار زن به شوهرش است و می ترسید با انتخابش بی اعتبار شود.می ترسید یکبار دیگر در جامعه طرد شود.می ترسید وجود شوهرش معظل باشد و بکلی نابودش کند،همه اینها باعث می شد که هیچ کدام را انتخاب نکند، حتی ارزوهای بچگیش را از یاد ببرد ،آرزوی داشتن مردی قوی هیکل و مهربان که عاشقش باشد، همه چیز را نادیده گرفت و از زندگی هر سه نفر کنار کشید و تنهایی را به عاشق شدن،عزیز شدن،همسر شدن،مادر شدن و تمام خوشبختیهای زندگی مشترک ترجیح داد.نخواست هیچ وقت زندگیش، آبرویش و شخصیتش گرو شخص دیگری باشد.
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg