1)

در کافه نشسته ایم

لبخند می زنیم

گارسن منو را می آورد

در حال انتخاب دستهایمان به هم می خورد

زمان متوقف می شود

خشکمان می زند

مکث می کنیم

دانای کل دیوانه خطابمان می کند

آتشفشانی عظیم در حال شکل گیری است.

2)

در کافه نشسته ایم

لبخند می زنیم

کلمات در ذهنمان جنگ می کنند

نگاهها به زمین دوخته شده اند

صداها می لرزد

هیچ حرکتی انجام نمی شود

زیر میز پاها به هم قفل شده اند

تقلا می کنند که با هم بمانند

چشمها عشق را پنهان می کنند

لبها می لرزند

و دستهایمان همچنان منتظر منو هستند.