داشتم از تو
از عطرت
از مهربانیت
به سکون می رسیدم
حسی عجیب
آتشفشان درون را آرام می کرد
اما همیشه
از زمزمه هایت می ترسیدم
اشکهایت آوارم می کرد
خراب می شدم
می مردم
زنده می شدم
و تو همچنان زمزمه می کردی
چه زود دیر می شود!