روزی شاعران کنار هم جمع می شوند

و از نجابتمان می نویسند

لیک

زجرمان را نمی توانند تعریف کنند

چرا که

روزی هزار بار مردن

قابل توصیف نیست!

غمگین و منتظر ثانیه ها را سپری می کنم

مشکلات از آسمان می بارد

و من مدام می پرسم

بد بخت تر از من هم وجود دارد؟

در این هنگام کنار پیاده رو

نوشته ای نظرم را به خود جلب می کند

که در آن نوشته

یک عدد کلیه به فروش می رسد!

 

پ: عمرم من بابت امروز تا آخر عمر شرمنده می مونم

 

یک ساعت بعد از اینکه از خونه بیرون رفت علی متوجه شد که موبایلش خاموشه ،سراغش و از من گرفتُ من مدام زنگ می زدم ، همچنان موبایلش خاموش بود.بعد از ۲ ساعت به علی زنگ زدم و با یه خنده خاصی گفت که هیچ کس بابا ها رو نمی دزده.با اینکه جفتمون دلشوره عجیبی داشتیم به هم دلداری می دادیم و این ثانیه ها من و ذره ذره آب می کرد،می ترسیدم از اونی که قراره اتفاق بیوفته و اصلاً آمادگیش و نداشتم.

بعد از مدتها احساس بد بختی می کنم چون جزء معدود آدمایی هستم که خواسته هاشون محدوده، من فقط می خوام کنارم بمونه سالم و خوشحال

پس از یکسال،خیلی دیر برگشت                                           از این دنیا چقدر دلگیر برگشت

و من هی زیر لب زمزمه کردم                                                گل نشکفته ام چه پیر برگشت

                                                               

پ: امروز به یقین رسیدم که هیچ کس تو دنیا منو به اندازه پدرم دوست نداره.خیلی وقته که یادم رفته من هندونه ای رو که وسطش زرده رو  بیشتر از اونی دوست دارم که قرمزه اما بابا هیچ وقت از یادش نرفته بود و امروز با خریدن هندونه من و غافلگیر کرد.

میمیرم برات

دلهره

 

دلهره های نیمه شب

حاصل اشتیاقی ست که به تو دارم

اشتیاقی که باعث شدت ضربان قلبم می شود

وجودم را تسخیر می کند

گر می گیرم

از هم می پاشم

و سرانجام این قطعات متلاشی شده

با صدای تو پیوند می خورند

و صبح همه چیز طبیعی به نظر می رسد

انگار که دیشب

هیچ دلهره ای در کار نبود.

 

تو را کم دارم

می خواهم زنده بمانم

 

تاریخ فقط از مردگان یاد می کند

مردمی که با رفتنشان هیچ

زمستانی بهار نشد

می خواهم زنده بمانم و

گل باران کنم زمین را

به جای تمام آنهایی که رفتند و

اسطوره شدند در تاریخ

می خواهم عوض کنم

فرهنگ را

چرا که

فقط آنهایی که حرفی برای گفتن ندارند

تن به مرگ میدهند

هنگامی که قلبت تیر می کشد

خون همه جا را فرا می گیرد

من از خون وحشت دارم

پس به خاطر من

مواظب قلبت باش!

تک دیکتاتور مستبد قلبم

سراسر این وجود را گلوله باران کن

و نهراس

چرا که طبق قاعده

بی قاعدگی عشق

بازهم

تو نظر سنجی را

خواهی برد!

هر صبحگاه

تو سراغ روزنامه می روی و

من به سراغ تو

تو به اخبار و حوادث اهمیت می دهی و

من به تو

تو سراغ یخچال می روی و

من سراغ آینه

تو سر کار به

چک و

پول و

سفته

فکر می کنی و

من تمام دغدغه هایم

خلاصه می شود

در تو

براستی با این همه فرق

نمی دانم ما

در چه با هم شریکیم!

 

روانپزشک برای رفع افسردگیت

روزی دو بار برایت

مرا تجویز کرد

و تو به موقع

هر ۱۲ ساعت یکبار به سراغم می آمدی

و امروز که

کاملاً خوب شدی

به این نتیجه می رسی که

چقدر خسته کننده است

تکرار!

پ.ن. رو پیشونی من نوشته سنگ صبور.......!

سرزمین تو همان عشق دور و غریب من است. همه لحظاتم را می سوزاند به نسیم می سپاردش و به اقیانوسهای دور می رساند.من کشته همه خاکهای سرزمینی هستم که دلدادگان بهشت من پا بر آن می نهند تا به آنسوی ابدیت بروند.همه آسایش این دنیا با همه دیدنیهایش را،ذره ای از باران آسمانی آن فردوس نمی دانم که آنجا هر سه ذره از خاک حروف زیبای عشق اند و هر مجنونی جنون را از آنجا به ارث برده است.من به صاحب ان، بندگی را یادگرفم و با زیبا روی آن خاک به سوگند چشمانش عهد ابدی بستم که بسوزم و بمیرم تا خاک مرا مهمان خود کند.او صاحب همه بارانها و ابر تمام آبیهاست.او همه خوبی در ترنم آواز بی نهایت عشق و واژه بی مقدار محبت و پاکی است.من مجنون خاکی هستم که صاحبش همه خدا است و خدا همه عاشقانه های آسمانی اش را بر او نازل کرده است.او حسین است و سرزمینش کربلاست.

                                                                          بهار ۸۲

واقع بین!

ما این ترانه ها را

با هم به مرحله اجرا رساندیم

محبت

دلبستگی

عشق

نفرت

و سرانجام هردویمان

با سازی شکسته

این حرفه را وداع گفتیم

چرا که

برای ادامه زندگی باید واقع بین بود!

 

چون خیالت همه شب مونس و همراه من است

شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی.........