سرزمین تو همان عشق دور و غریب من است. همه لحظاتم را می سوزاند به نسیم می سپاردش و به اقیانوسهای دور می رساند.من کشته همه خاکهای سرزمینی هستم که دلدادگان بهشت من پا بر آن می نهند تا به آنسوی ابدیت بروند.همه آسایش این دنیا با همه دیدنیهایش را،ذره ای از باران آسمانی آن فردوس نمی دانم که آنجا هر سه ذره از خاک حروف زیبای عشق اند و هر مجنونی جنون را از آنجا به ارث برده است.من به صاحب ان، بندگی را یادگرفم و با زیبا روی آن خاک به سوگند چشمانش عهد ابدی بستم که بسوزم و بمیرم تا خاک مرا مهمان خود کند.او صاحب همه بارانها و ابر تمام آبیهاست.او همه خوبی در ترنم آواز بی نهایت عشق و واژه بی مقدار محبت و پاکی است.من مجنون خاکی هستم که صاحبش همه خدا است و خدا همه عاشقانه های آسمانی اش را بر او نازل کرده است.او حسین است و سرزمینش کربلاست.
بهار ۸۲
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg