یک ساعت بعد از اینکه از خونه بیرون رفت علی متوجه شد که موبایلش خاموشه ،سراغش و از من گرفتُ من مدام زنگ می زدم ، همچنان موبایلش خاموش بود.بعد از ۲ ساعت به علی زنگ زدم و با یه خنده خاصی گفت که هیچ کس بابا ها رو نمی دزده.با اینکه جفتمون دلشوره عجیبی داشتیم به هم دلداری می دادیم و این ثانیه ها من و ذره ذره آب می کرد،می ترسیدم از اونی که قراره اتفاق بیوفته و اصلاً آمادگیش و نداشتم.
بعد از مدتها احساس بد بختی می کنم چون جزء معدود آدمایی هستم که خواسته هاشون محدوده، من فقط می خوام کنارم بمونه سالم و خوشحال
پس از یکسال،خیلی دیر برگشت از این دنیا چقدر دلگیر برگشت
و من هی زیر لب زمزمه کردم گل نشکفته ام چه پیر برگشت
![]()
پ: امروز به یقین رسیدم که هیچ کس تو دنیا منو به اندازه پدرم دوست نداره.خیلی وقته که یادم رفته من هندونه ای رو که وسطش زرده رو بیشتر از اونی دوست دارم که قرمزه اما بابا هیچ وقت از یادش نرفته بود و امروز با خریدن هندونه من و غافلگیر کرد.
میمیرم برات![]()
![]()
![]()
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg