تلاقی دو نگاه

به هم رسیدن دو دست

و خلق احساسی دل انگیز

اینگونه بود

             که من

                       شاعر شدم.

فاصله میان من و تو

دقیقاً همان تماسی است

که بی تفاوت

ردش می کنی.

در کودکی نسبت به عروسکم

حساس بودم

در نوجوانی نسبت به کتابهایم

 و امروز 

نمی توانم

          در داشتنت

                               با کسی شریک باشم.


در کنارم آرام چون کبوتر خوابید

و دل از من پرسید غربتت را فهمید؟

در دو چشمانش من عشق را می دیدم

و دو چشمان من پر بود از تریدید

بی مهابا دستش را به سویم اورد

دور من چرخید و گردنم را بوسید

بی قراری بودم در شب تنهایی

با هزاران غصه با هزاران امید

با صدایش روحم به تلاطم افتاد

گوئیا موج خون در رگانم جوشید

دوستت دارم را زیر لب نجوا کرد

و دلم همچون قو پر گرفت تا خورشید

برای محبت کردن هیچ وقت دیر نیست و هر چقدر که بخوای می تونی این موضوع و به تاخیر بندازی چون هیچ قاعده ای تو دنیا بر مبنای محبت استوار نیست.

صرف نظر از اولین روز دومین روز آشنایی هم با تأخیر سر قرار حاضر شد و وقتی ناراحتی و تو چشمام دید گفت: ببین عزیزم من از این مردم پول گرفتم و به خاطر این موضوع باید به تعهداتم عمل کنم و من وقتی که یک ماه همدیگه رو ندیدیم معنی تعهد و خیلی خوب درک کردم.

خوب فهمیدم که تعهد فقط در مقابل پول وجود خارجی پیدا می کنه و عاطفه از این قاعده مثتثنی است و خیلی بدیهی بود که هیچ مشتریی نباید حتی یک لحظه هم منتظر می موند اما من وظیفه داشتم روزها رو با انتظار به شب برسونم و جالب اینجاست که عمر من با یک شاعر اینطور سپری میشه و تنها سؤالی که به ذهنم می رسه اینه که مردم عادی چطور زندگی می کنن و آیا در این دنیا عاطفه حرفی برای گفتن داره؟

سراب2

قابل توجه عزیزانی که در باره سراب سؤال کردند باید بگم که این داستان زندگی زنی است که عشق و صبر ذاتش قابل تحسین بوده و هست.

خیلی جالب بود،شب دوم جفتمون بستری بودیم و من روز بعد از زایمانم با پرستاری که دخترمون و حمل می کرد وارد اتاقش شدم.اونقدر دیدن ما بهش انرژی داده بود که مرحله اول شیمی درمانی و با موفقیت تمام پشت سر گذاشت.با کمک دوستانی که تو انگلیس داشتم تونستم رضا رو مرخص کنم و بعد از سه هفته به ایران برگشتیم.رضا روحیه اش خیلی خوب بود.انگار داشت دست و پا می زد تا یه روز بیشتر پیش من و دخترش بمونه.متأسفنه بچه هاش تا دیدن که پدرشون خونه نشین شده و دیگه نمی تونه تو جلسات شرکت کنه تا براش دولا راست بشن ازش دور شدن و هرزگاهی تلفنی حالشو می پرسیدن و بهونه شون برای این کار وجود من بود.نمی دونستم چکاری باید انجام بدم.درونم واقعیت و قبول کرده بود و نمی دونستم روزای آخر و چه جوری باید بگذرونم.بعد از سه ماه وقت دوره دوم شیمی درمانی بود و من و رضا تصمیم گرفتیم این بار به دبی بریم و مامان و با خودمون بردیم.خیلی می ترسیدم.انگار شمارش معکوس زندگی من شروع شده بود.اونقدر ادای ادمهای قوی و دراورده بودم که دیگه داشت حالم بهم می خورد. به لطف خدا این دفعه هم بخیر گذشت. وقتی که برگشتیم حس کردم که پدرم حالش خوب نیست و با اصرار زیاد فهمیدم که پسرهای رضا اومدن سراغش و خواستن که اخر عمر پدرشون تو خونه خودش و بدون من و دخترم بگذرونه و وقتی با مخالفتهای پدرم روبه رو شدن شروع کردن به تهدیدو بعد از رفتنشون پدرم سکته قلبی خفیف کردن.نمی دونم چرا ابرهای سیاه از زندگیم نمی رفت و روزبه روز فشار و بیشتر حس می کردم.

بعد از این ماجرا رضا یکسال دووم آورد.دخترم خیلی شیرین شده بود و وابسته به بابا. رضا هیچ کاری جز بغل کردن دخترمون نداشت و تمام وقتمون کنار هم می گذشت.رضا خیلی اعتبار داشت و با همین اعتبار کلی پول قرض گرفته بود، خیلی هم ملک و املاک داشت که ققبل از ازدواج پسرهاش اونها رو بینشون تقسیم کرده بود و جز یه هتل و خونه ای که خانمش اونجا زندگی می کرد دیگه چیزی براش نمونده بود.ما هیچ وقت با هم بحث ریالی نداشتیم و از اول طبقه بالای خونه پدرم زندگی می کردیم اما من حس می کردم که رضا همیشه تو فکر تأمین اینده من و دخترشه، درمان و خرجهای بیمارستان جمع و جور کردن فکر و پول و مشکل کرده بود و تمام تلاشهای رضا بی نتیجه بود.

فکر و خیال و غصه این دختر که قراره بدون سرپرست وارد این جامعه بشه خیلی رضا رو اذیت می کرد، اواخر رضا خیلی ضعیف شد اونقدر که دکترا شروع مرحله جدید شیمی درمانی و توصیه نمی کردن.همین طور درد می کشید و مدام اسم من و صدا می زد.نصف شب یه دفعه می گفت سراب و وقتی می گفتم بله می گفت فقط دوست دارم اسمتو صدا کنم.بی انصاف اصلاً به من فکر نمی کرد.نمی گفت چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگه من چه جوری می تونستم با این خاطرات و با نبودش کنار بیام.

یه روز صبح زود بهم گفت سراب خیلی تشنمه و بعد از اینکه آب خورد سرشو رو پاهام گذاشت.معلوم بود حالش خوب نیست.فکر می کردم دلتنگ شده فقط نگاهش می کردم .سخت نفس می کشید و چشمهای قهوه ایش و به سختی باز نگه داشته بود.می خواست حرف بزنه که بغض جلوی حرف زدنش و گرفت.نتونست چیزی بگه جز اینکه سراب و چشماش و بست.

این طوری سراب زندگی من هم تموم شد و من موندم و یه دنیا حسرت. مرگ رضا خیلی رو مامان و بابا تأثیر گذاشته بود و من که هنوز باورم نمی شد تو هیچ کدوم از مراسم هاش شرکت نکردم.بابام روز به روز حالش بدتر می شد و حرفهایی که پسرهای رضا در مورد ما می زدن و تو خودش می ریخت و قبل از چهلم رضا بابا طاقت نیاورد و برای همیشه چشماش و بست.تاصبح کنارش بودم و آخرین اسمی که صدا زد سرراب بود.وقتی رضا رفت دلم به بابا خوش بود و فکر می کردم هیچ وقت من و تنها نمی ذاره اما الا رسماً همه کسم و از دست دادم.اصللاً نمی دونستم چکار باید بکنم.پسرهای رضا ورشکسته گیشو اعلام کردن و به هیچ کدوم از طلبکارها جواب نمی دادن و من که هیچ وقت از این کارها سردر نمی آوردم باید جواب تک تک طلبکارها رو می دادم و واقعا این بار سنگین تر از اون بود که شونه های بی رمق من بتونن اون و تحمل کنن.

با این ادعای پسرهای رضا حق من و دخترم پایمال شد و من با کمک گرفتن از وکیل خانوادگی هم نتونستم به نتیجه ای برسم.دخترم زبون بازکرده بود و به جای من به مامان،مامان می گفت و من فقط باید به آینده اش فکر می کردم و هیچ راهی ندارم جز اینکه برگردم سرکار و زندگی سارا و مامان و تأمین کنم و الان هر روز موقع کار کردن رضا یادم میاد و باعث رفع خستگیم میشه.

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو                      یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بعض گلو می شکند                        صبر کن اشک نمک گیر شود بعد برو