در کنارم آرام چون کبوتر خوابید

و دل از من پرسید غربتت را فهمید؟

در دو چشمانش من عشق را می دیدم

و دو چشمان من پر بود از تریدید

بی مهابا دستش را به سویم اورد

دور من چرخید و گردنم را بوسید

بی قراری بودم در شب تنهایی

با هزاران غصه با هزاران امید

با صدایش روحم به تلاطم افتاد

گوئیا موج خون در رگانم جوشید

دوستت دارم را زیر لب نجوا کرد

و دلم همچون قو پر گرفت تا خورشید