دیروز تو ایمل یکی ار سایتایی که توش عضو بودم یه نامه دیدم و وقتی اون نامه رو دیدم ازش فهمیدم که یکی از عضوها می خواد با من آشنا بشه و خواست که بیشتر با هم صحبت کنیم و منم با کمال میل قبول کردم و براش تبریک ماه رمضان و فرستادم و اتفاقاً که اون لاین بود و با هم صحبت کردیم.حدوداً یازده سالی از من بزرگتر بود و شایسته احترام اما من مثل همسانی خودم باهاش برخورد کردم و اون خیلی از این رفتار من ناراحت شد.آدم خیلی جدیی بود با یه فوق لیسانس اقتصاد که معلوم بود همه چیز و حساب و کتاب می کنه عکس من که همیشه می گم هر چه بادا باد.و به همین دلیل هنوز گرم صحبت نشده بودیم که بهم گفت من می خوام مرخص بشم و لطفاً دیگه برام پی ام نفرستید و من از ته دل خندیدم به آدمایی که حتی یه همصحبت شوخ و هم نمی تونن تحمل کنن و خندیدم به خودم که هیچ وقت نمی تونم مثل آدم بد اخلاقا بشم!![]()
اولین برخورد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 3:0 توسط ازهار
|
قدرت ابستادگی
دیروز که داشتم درختای باغچه رو قلمه می زدم یه چیز خیلی عجیب توجهم رو جلب کرد و اونم اینه که به دو سه تا از سنگای حیاط داره فشار خیلی عجیبی وارد میشه و دارن از جا درمیان، ریشه های یه درخت قدیمی دارن به زمین فشار میارن و می خوان از زمین بیرون بیان و همین طور که به زمین خیره شده بودم یاد قلبم و دردایی که توش دارم افتادم و نتونستم حتی تصور کنم که اگه یه روز این دردا خواستن به سینه ام فشار بیارن و از دلم بزنن بیرون چه اتفاقی می افته ، اما زود به خودم امید دادم که اگه مثل این سنگا مقاومت کنم و در مقابل فشارهای زندگی سفت و سخت باشم می تونم خیلی زیاد در مقابل دردها بایستم و اجازه ندم هیچ اتفاقی به قلبم فشار بیاره اما من برای این ایستادگی از خدا قدرت می خوام و همیشه می گم خدایاا کاش بخوای که بشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 1:35 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg