اولین برخورد

دیروز تو ایمل یکی ار سایتایی که توش عضو بودم یه نامه دیدم و وقتی اون نامه رو دیدم ازش فهمیدم که یکی از عضوها می خواد با من آشنا بشه و خواست که بیشتر با هم صحبت کنیم و منم با کمال میل قبول کردم و براش تبریک ماه رمضان و فرستادم و اتفاقاً که اون لاین بود و با هم صحبت کردیم.حدوداً یازده سالی از من بزرگتر بود و شایسته احترام اما من مثل همسانی خودم باهاش برخورد کردم و اون خیلی از این رفتار من ناراحت شد.آدم خیلی جدیی بود با یه فوق لیسانس اقتصاد که معلوم بود همه چیز و حساب و کتاب می کنه عکس من که همیشه می گم هر چه بادا باد.و به همین دلیل هنوز گرم صحبت نشده بودیم که بهم گفت من می خوام مرخص بشم و لطفاً دیگه برام پی ام نفرستید و من از ته دل خندیدم به آدمایی که حتی یه همصحبت شوخ و هم نمی تونن تحمل کنن و خندیدم به خودم که هیچ وقت نمی تونم مثل آدم بد اخلاقا بشم!

قدرت ابستادگی

دیروز که داشتم درختای باغچه رو قلمه می زدم یه چیز خیلی عجیب توجهم رو جلب کرد و اونم اینه که به دو سه تا از سنگای حیاط داره فشار خیلی عجیبی وارد میشه و دارن از جا درمیان، ریشه های یه درخت قدیمی دارن به زمین فشار میارن و می خوان از  زمین بیرون بیان و همین طور که به زمین خیره شده بودم یاد قلبم و دردایی که توش دارم افتادم و نتونستم حتی تصور کنم که اگه یه روز این دردا خواستن به سینه ام فشار بیارن و از دلم بزنن بیرون چه اتفاقی می افته ، اما زود به خودم امید دادم که اگه مثل این سنگا مقاومت کنم و در مقابل فشارهای زندگی سفت و سخت باشم می تونم خیلی زیاد در مقابل دردها بایستم و اجازه ندم هیچ اتفاقی به قلبم فشار بیاره اما من برای این ایستادگی از خدا قدرت می خوام و همیشه می گم خدایاا کاش بخوای که بشه.