شب بو!
۱۲ شب مرا می خواهی
۲ نمیه شب همین طور
۳ صبح شانه هایم را کم می آوری
نفسهایم را تمنی می کنی
دستهایم آرزوی بی ریای کودکی می شوند
صدایم را تنها منبع گرما در
این عصر یخی تعریف می کنی
آغوشم را امن ترین نقطه جهان می دانی
و صبح که آرام از کنارم می گذری
باورم می شود
که من
شب بویی بیش نیستم!![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 2:54 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg