نمی دانم در این دنیا چه رسم است

میان ما فقط رسم است دوری

هرزگاهی گلایه می کنم من

تو می گویی صبوری کن صبوری

تو می گویی تو را من دوست دارم

و در ظلمت برایم همچو نوری

و من گویم بدونت ناتوانم

دمی مانم در این دنیای صوری

بدونت زندگی را من نخواهم

بدونت زندگی سخت است و زوری

و  اکنون من ز تو چیزی نخواهم

جز این که کنی از خوابم عبوری