نمی خوام این و بگم اما واقعاً دارم کم میارم،هر کاری که از دستم برمیومد انجام دادم اما تو اصل کاریه موندم. نمی دونم چی بگم یا چه جوری بگم اما خیلی بده که نتونی عزیز دلت و راضی نگه داری، خیلی بده که نتونی بهش بگی چشم،هر چی تو بگی و خیلی بده که در مقابل خواسته هاش سردرگم و ناتوان بمونی. تقصیر من نیست.دنیا منو اینقدر سرکش بارآورد و باعث شد به عزیز تر از جانم نه بگم، باعث شد اون و برنجونم و اون بدون اینکه حرفی بزنه به من لبخند زد. واقعا دارم کم میارم،حس می کنم لیاقت این همه خوبی و ندارم.
می خواستم خراب نگاهش شوم نشد بیچاره دو چشم سیاهش شوم، نشد
می خواستم که در دل شبها ستاره ای چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد
می خواستم که وقت هماغوش او شدن حتی فدای حس گناهش شوم، نشد
گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد
می خواستم که حادثه باشم برای او شیرین و تلخ قصه راهش شوم، نشد
گفتم به خود همیشه او می شوم ولی حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد
کاش می شد که بشه
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg