روزی که نفسم از خونه بیرون رفت وتا شب برنگشت دیگه تو دنیا یه نقطه سفید ندیدم و وقتی شب بهم گفتن که بردنش اوین اونقدر تو همون سیاهی دست و پا زدم تا بتونم دوباره ببینمش و به خونه برش گردونم.
قبلا اصلا دلم نمی خواست بگم دنیا بده و همیشه می گفتم چند نفر بدن و بدی رو رواج می دن اما حالا نمی خوام به کسی نسبت بدی بدم چون اگه این کار و بکنم آدمای خوب به شماره می افتن. الان مثل اون روزا می خوام تنها باشم و نمی خوام از کسی کمک بگیرم و نمی خوام کسی دست رد به سینه ام بزنه.
" بابا جون دوست دارم "
در دیده به جای خواب آب است مرا زیرا که به دیدنش شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی ای بیخبران چه جای خواب است مرا!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۸۷ ساعت 14:19 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg