بعضی دوریها مثل مسکن می مونه تا یه فاصله ای اثر داره و از یه محدوده ای که بگذره دیگه هیچ فایده ای نداره حالا حکایت منه ، هر جای ایران که باشم احساس خفگی می کنم چون می دونم که می تونم ببینمت اما از این مرز لعنتی که می گذرم انگار این اتشفشان اروم می شه و بر می گردم به روال عادی زندگی.
با اینکه الان ۸ ماهه که نیومدم از دیشب تا حالا هزار بار مردم و زنده شدم اصلا نمی خوام اون هو به مشامم بخوره. چون بعدش نفسهام بوی حسرت و بد بختی می گیره ،بوی ناکامی و شکست ، بوی طفیلی و سربار شدن و من هیچ وقت اینطوری نبودم و نمی خوام بشم. نمی خوام زخمهای کهنه سر باز کنه و هزاران بیچارگی دیگه که با امدنم اتفاق می افته، همه اینها یه طرف طرف دیگه اینکه از این صد سال اول سختی و تنهایی تازه فقط ۲ سالش گذشته!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:56 توسط ازهار
|
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg