از دل برود هر آنکه از دیده رود

پس چرا خورشید در دل هستی؟

سالیانست سفر کرده ای و

از همان روز تو پیشم هستی

پس چرا دنیائیان گویند سراب؟

تو همانی که دلم را بستی

تو چرا باید از دل بروی؟

دل من بهر تو شد دربستی

با خیالت شبم روز شود

روز و شب با تو کنم سرمستی

تپش قلبم دانی از چیست؟

می تپد گاه که می کشی به قبلم دستی

با همه این اوصاف در دلم می مانی

 با وجود تمام مستی