دیدنت راسحریست تاثیر گذار ، به محض دیدنت عوض می شوم دیگر خودم نیستم، همان بهانه گیر و کم تحمل
می شوم تو
تو مهربان
تو صبور
تو غیر قابل توصیف
چه بگویم که همیشه کلمات در مقابلت ناتوانند درست مثل من
و بدان که در بوسیدن دستت قدرتی است که عشق ویرانت را به لحظه ای آباد می کند درست با همان هیبت و عظمت
و چه خوشبختم که کلید گنج در دست من است گنجی با ارزش به نام قلب تو
و خوشحالم از بودن در کنارت که لحظه لحظه زندگیم با وجودت رنگ می گیرد و چنان خاطره در خاطر ثبت می شود
فاتح قله های عشق تمنایم این بود که می توانستم تمام این کلام را خیره به چشمانت بگویم ولی در چشمانت سحریست که تا به آنها خیره می شوم همه چیز از ذهنم پاک می شود و باز کودک می شوم کودکی که لطف و لبخند تو بزرگترین ارزوهایش است.
گفتم تو بیایی غم دل با تو بگویم
........
و باز مصرع دوم از یادم رفت چرا که امروز خیره به چشمانت آن را شنیدم و تو خود خوب حال مرا می دانی.

سلام زیباترین کلام...
در این آشفته بازار دلم برای نوشتن برایت تنگ شده است
می ترسم همان طور که نفسهایت را گم کرده ام صدایت را هم فراموش کنم
می ترسم تلخی دنیا به حدی بر زندگیم غلبه کند که شیرینی وجودت را از یاد ببرم
می ترسم چشم باز کنم و تو نباشی
و این دلیل بد اخلاقی روزهایی است که با صدای تو از خواب بیدار نمی شوم
می ترسم
از تمام حوادثی که ناگهانی اند
و به چشم به هم زدنی قصر ارزوها را خراب می کنند
کاش بودی
و تا صبح چون کودکی ترسو دستانت را می فشردم
تا آسوده بخوابم
کاش بودی
تا کابوس های بی تو ماندن رهایم می کرد
و کاش بودی
تا وجود سست و لرزانم جان می گرفت
خلاصه اینکه در این دنیا
فقط دلم برای تو تنگ می شود
و فقط در کابوسهای نیمه شبم تو را صدا می کنم
که من به غیر از تو
چیزی برای از دست دادن ندارم