می دانم که الان وقت عاشق شدن نیست
خصوصاً با این خرابی بازار
بازار تو
بازار من
بازار عشق
اما
دلتنگم
برای مردی از جنس نور عطوفت مهربانی
دلتنگم برای عاشقانه ها
و دلتنگم برای تو
خوب می دانی اگر این ساقه نوپا را سیراب نکنی
می شکند
می میرد
می خشکد
می دانم
ناخواسته آزرده ات می کنم با کودکانه هایم
بهانه گیر شده ام
بدون دستهایت غربت آزارم می دهد
بغض رفتنت گلویم را می فشارد
و تو نیستی که ببینی
گلت چگونه پرپر می شود
و تو نیستی که بغضش روی شانه های تو بترکد
و تو نیستی که از تو دیده را سیراب کند
و باز من همان موجود خودخواهم
که ارزوهایش تو شده ای
چه تویی که
هزار نقال از توصیفت عاجزند
چگونه تظاهر به شادمانی را رج بزنم
حال آنکه صدایت را هم نمی شنوم
چگونه بی تفاوت بمانم
در این رکوووووووووووود
همیشه از دوری وحشت داشتم
از عشق
محبت
اسیری
شاید حال امروز را پیش از پیش می دانستم
پلکهایم بسته نمی شوند چون
بهانه امشب دلگیر است
امشب چون من دلشکسته ای
از فراق
ومن همچنان می ترسم
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg