سیگار می کشی

دودش را فرو می بری

تا آتش دل را فرونشانی

با آتش به جنگ آتش می روی

گر می گیری

به گمانم خاموش می شوی

ساکت می مانی و التهاب را سرکوب می کنی

روزها می گذرند

و من

لحظه ها را با اضطراب می گذرانم

می ترسم

آتشفشان وجود تو آبستن انفجاری مهیب است.

عزیزم مواظب خودت باش

چقدر روزای سختیه،خنده های تلخ و تصنعی و بغضی که همیشه گلو رو تا حد مرگ فشار میده و جالب تر از اینکه ما همه به این حال دلخوشیم چرا که شاید روزهای سخت تری رو در پیش داشته باشیم، روزهایی به سختی دوری ، انتظار و ناامیدی و متأسفانه این احساسات مدتیه که با روحم عجین شدند و فرار از غم و اضطراب کاریست بسیار سخت.

شاید تقدیر و شاید شیوه نگرش انسانها و شاید با هزاران شاید دیگه بشه مشکلات من و توجیه کرد اما حتماً اونهایی که من رو خوب میشناسن هیچ وقت یادشون نمی ره که :

یه نفر یه جایی با وجود قناعت بسیار هیچ وقت رنگ خوشبختی و خوشحالی و ندید.

سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی          نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود