شب بو!

۱۲ شب مرا می خواهی

۲ نمیه شب همین طور

۳ صبح شانه هایم را کم می آوری

نفسهایم را تمنی می کنی

دستهایم آرزوی بی ریای کودکی می شوند

صدایم را تنها منبع گرما در

این عصر یخی تعریف می کنی

آغوشم را امن ترین نقطه جهان می دانی

و صبح که آرام از کنارم می گذری

باورم می شود

که من

شب بویی بیش نیستم!

 

دلم می خواهد!

دلم می خواهد بیایی

بمانی

نروی

دلم می خواهد بخواهی و عشق بورزی

دلم می خواهد محبت را فریاد بزنی

دلم می خواهد این پشت خمیده را صاف کنی

دلم می خواهد دیگر نمک به زخمت نپاشی و

باور کنی که داروی بهتری هم هست!

دلم می خواهد عمق کلام نگاه و گرمای ......

را درک کنی

دلم می خواهد جانبازی درخت را ببینی

آن هنگام که

ذره ذره به پایت می افتد

از آن روزی که فهمید تو پاییز را دوست داری!

دلم می خواهد ورق بزنی دفتر عمرم را

چرا که

با نام تو آغاز شد

و دلم می خواهد باور کنی تمام این شعر را

ولی افسوس که

همیشه

خواستن توانستن نیست!

پرنده در قفس مردنی است

دوستت دارم را زیر لب زمزمه کن

بگذار کبوتر دلم

از حصار سینه

برهد.

باران بارید

صاعقه ها وحشتناک بودند

و تو

به شیشه ای نازک پناه بردی

از آن سقف ساختی

باران تمام شد

شیشه ترک برداشت و

تو بی مهابا صحنه را ترک کردی

شاعران

 جبران و سهراب را از یک طایفه خواندند

غزلهایشان را به هم تشبیه کردند

نقاط مشترکشان را کشف کردند

و اثبات کردند یگانگیشان را

و من و تو را که یک روح بودیم

در دو بدن

جدا ساختند و اثبات کردند که بودمان

در کنار هم

کاریست بس مشکل.

عجب علم غریبی است منطق!

صبح که چشم باز می کنم

تو در نظرم می آیی

در طول روز همین طور.

شب که خسته به تختم پناه می برم

در حال نوشتن یادداشتهای روزانه

می بینم که نتیجه تلاش امروز

شعر سپیدی است عاشقانه!

که تمام لحظاتش با تو و

به خاطر تو

خلق شده است.

صفحات را ورق می زنم

و می بینم که هر روز

شعری نو نوشتم.

قبل از خواب از تو تشکر می کنم

چرا که

شاعر شدنم را به تو مدیونم