کاغذهامو که مرتب می کردم یه شماره تلفن غریبه فکرمو حسابی مشغول کرد.یه تیکه کاغذ بود که روش نوشته بود شهرام قاسمی و من هر چی فکر می کردم جایی برای این شخص تو زندگیم نمی دیدم تا اینکه یادم افتاد 7 سال پیش یه شب که ساعت 8 زنگ زده بودم آژانس بیاد که از خیابون شریعتی منو برسونه خونه این آقا پسر جوون شماره اش و رو این کاغذ نوشت و بهم داد و گفت اگه از من خوشت هم نیومد باید زنگ بزنی بهم بگی و من هم دقیقاً همین کار و کردم اما اون اصرار کرد که صبح بیاد و منو برسونه آموزشگاه و من هم اصلاً مخالفت نکردم. اون موقع هم خیلی یکدنده بودم و قبول نکردم جلو بنشینم و وقت پیاده شدن یواشکی یه 2 هزار تومنی براش گذاشتم و پیاده شدم، قبل از اینکه خیلی دور بشم گفت شب ساعت 8 میام.
دو روز همین طور گذشت و روز سوم که اومد دنبالم خیلی ناراحت بود و بجز یه احوالپرسی خشک دیگه چیزی نگفت و من هم سعی نکردم حرفی بزنم تا اینکه قبل از پیاده شدن گفت ببین خانوم کوچولو من اگه میام می رسونمت به خاطر این پول ها نیست اما من فکر می کردم اونقدر بزرگ شدی که این و بفهمی !
یادش بخیر خیلی آدم باحالی بود، اما من هم دست خودم نیست اون موقع که هیچ الان هم نمی تونم 2 روزه با کسی صمیمی بشم، اما قابل توجه بعضی ها باید بگم اگه صمیمی شدم دیگه هیچ وقت نمی تونم فراموششو ن کنم.
سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg