سراب
تا 27 سالگی عزیز بابا بودم و یکی یه دونه که هیچ موضوعی تو زندگی نمی روتنست لبخند و از رو لبام محو کنه، وقتی با موفقیت تمام لیسانس زبان فرانسه رو گرفتم مدیر روابط عمومی یکی از هتلهای 5 ستاره شدم و هر روز بابا سر موقع من و می رسوند و سر موقع هم دنیالم می اومد. اصلا مثل دخترای دیگه نبودم و هیچ رابطه ای به اندازه خوشحال نگه داشتن پدر و مادرم من و ارضا نمی کرد. تو یکی از شبای گرم تابستون رضا به خونمون اومد، اون همیشه وقتی از مسافرت بر می گشت می اومد و با پدرم یااد جونیهاشون می کردن.اون روز یه جور دیگه شده بود، انگار اولین بار بود که به خونمون اومده، رودروایسیش خیلی عجیب بود. همه متعجب بودیم و این حالش ما رو نگران کرده بود تا اینکه پدرم دلیل این رفتارش و ازش پرسید و اون خیلی آروم و مصمم من و از پدرم خواستگاری کرد.حتی فکر به این موضوع خیلی حیرت آور بود، رضا همدوره ای بابا تو دوران سربازی بود و الان پیشقدم شده بود تا مرد رؤیاهای من باشه. بابا خیلی روشنفکر بود و اصلا مخالفت نکرد و من هم برخلاف انتظار هیچ مخالتی نکردم. رضا بیشتر از هر کسی می تونست منو درک کنه و این تنها دلیل من برای قبول این ازدواج بود اما بعد از ازدواج بهم گفت که من به خاطر شباهت زیادش به پدرم نتونستم بهش جواب رد بدم! زندگی خوبی داشتیم و تا 5 سال بخاطر مشکلات جسمی رضا بچه دار نشدیم.اصلا براش این موضوع مهم نبود چون حاصل اولین ازدواجش بچه هایی بودن که هر کدومشون الان هم سن و سال من بودن، اما این موضوع برای من خیلی مهم بود شاید اون موقع هم من از تنهایی و روزی که دیگه نتونم رضا رو ببینم می ترسیدم و همیشه دوست داشتم یه خاطره زنده از اون داشته باشم،بعد از 5 سال خدا به زندگیمون لطافت خاصی بخشید و دخترم سارا رو بهمون هدیه کرد.هنوز سارا به دنیا نیومده بود که من لاغر شدن شدید رضا رو حس کردم و با اصرار زیاد مجبورش کردم تا آزمایشات لازم و انجام بده، انگار همه چیز و می دونست و تنها آرزوش دیدن دخترمون بود.ضعیف تر از اون بود که بتونه شیمی درمانی رو تحمل کنه و دکترا تأکید کردن که حتما خارج از کشور درمان بشه،با اینکه من تو 7 ماهگی بودم اما رضا اصرار داشت که فقط من باهاش برم و مخالفتهای مادرم هیچ فایده ای نداشت.بالاخره دکترم تونست مامان و راضی کنه و من و رضا راهی انگلیس شدیم.
وقتی که رضا رو بستری کردن اونقدر من استرس داشتم که این استرس باعث شد که دختر کوچکم 7 ماهه دنیا بیاد.با اینکه 7 ماهه بود اما قد و وزنش نرمال در حد خوب بود.هنوز رضا نمی دونست چه اتفاقی افتاده و مدام سراغ منو از پرستارها می گرفت و من که می خواستم غافلگیرش کنم ازشون خواستم بهش چیزی نگن.
ادامه دارد.....
در دل و جان خانه کردی عاقبت خانه را ویرانه کردی عاقبت
http://i38.tinypic.com/2hx5a86.jpg